درون مرد همواره، کشیده می شود باری

انسان نشسته بر موجی بلند و کوتاه از احساس. شاد و غمگین، عصبی و منطقی، احساسی و جدی و ... و این حال امشبم بی ربط نیست به غمهای افسانه ای جمعه های نمناک. جمعه‌هایی که همیشه غروبی سهمگین و سخت دارند و سنباده در دست، ذهن را می سابند و تراشه های چسبناکش را توی دلت رها می کنند. باید بنشینی و دستمال به دست جان بکنی برای گرد گیری و پاک کردن تک تکشان. یک ذره اند. یک ذره کوچک و حقیر ولی کارا. هر کدامش توان خواباندن مچ هزار مرد جنگی دارند و من کمتر از آنی هستم که بخواهم در بیفتم با این ها. تسلیمم. تسلیم. بیا و رها کن. بیا و مرا در این حال بی حالم رها کن. فرض کن من هم یکی از آن همه انسان که رها شدند. بقول آن قطعه زیبا؛ dust in the wind

باور کن غباری در بادم. شاید کمتر. حتمن کمتر. کمترین.

من غروب جمعه را صدها بار بدون هیچ دغدغه روزمره ای تجربه کردم، باز غمگین بود. غمگین و غمگین تر و غمگین ترین روزهای و ساعتها.

بدتر اینکه جگر‌گوشه ات را با پای خودش، پا به پای خودت، دست در دست، کشان کشان ببری و بگویی خداحافظ پسرم. لحظه مرگ یعنی "لحظه های از اولین قدم جدایی".

تمام مسیر می شوی دو بنده پوشی که پنجه در پنجه جدایی می کوشی آرام شوی. آرام می شوی. از در که وارد می شوی با دیدن اولین نشانه ها، چنان خاک می شوی که ندانی از کجا خورده ای. آن دمپایی های کوچک. آن اسباب بازی های پراکنده. بسته نیم خورده پفک. سررسیدی که باز مانده و پر است از نقشهای بی مفهوم و دلبرانه تو....

خیالبافی بد من. خیالبافی ویرانگر پدری برای پسرش. خیالبافی یک بیمار روانی. خیالبافی یک دیوانه و رها شده در این دنیایی که قرار بود محل قرار باشد.

شک ندارم این حالم را نمی فهمی. این ها مثل لباس، فقط قامت تن صاحبش می شود و بس. هر کدام ما، به فراخور دردی که می کشیم و جانی که داریم، از این درد مرد افکن بهره می بریم. چه عجیب که این بار از همه داراییهای مردانه، این جا من هم سهمی دارم. شکرت خدا. شکر....

/ 0 نظر / 314 بازدید