اعترافات تکان دهنده سری ان ام

به نام خدا

این بار هم بخشی از اعترافات تکان دهنده و وحشتناک تر از دفعات قبل را گذاشتم. برای به دست آوردن این اعترافات اگر بدانید چه زحمتهایی کشیده و جانفشانی هایی شده. مردم همینجوری که خاطرات این شکلی شان را نمی گویند. باید کلی امتیاز داد تا یک خاطره گرفت. تازه اگر مثبت 18 نباشد حتمن مثبت 14 هست. به بزرگواریتان جسارت بعضی جملات را ببخشید. باز هم یادآوری می کنم، اینها خاطرات افراد دیگر است. یکی مثل شما. امروز به یاری سبزتان نیازمندیم. البته می دانم حتمن بعضیها لبخند را به لبتان خواهد آورد. پس لطفن مثل روال قبل عنایت فرموده شماره خاطره جذاب تر را کامنت فرمایید.

1- سر ظهرداشتم دانشگاه برمی گشتم. دیدم بچه های همسایه دارن با یه بادکنک بزرگ بازی می کنن. بادکنک بدرنگ و عجیبی بود. رفتم جلوتر دیدم ای داد بیداد، یه کاند... که باد شده. گفتم: سعید بیار ببینم اون بادکنکو. سریع پشتش قایم کرد گفت: نمیخوام، مامانم داده.

2-      یکی از دوستای پدرم ازمون دعوت کرده بود بریم ویلاشون تو شمال. من تازه دیپلم گرفته بودم. خوابم سنگین بود. ویلای بزرگی داشتن. دوبلکس بود و خوابهاش توی طبقه دوم بود. و توی تمام اتاقها هم تخت دو نفره گذاشته بودن. شب قرار شد من و سولماز که اون موقع خیلی باهم دوست بودیم روی یه تخت بخوابیم. وسطای شب دیدم دارم از فشار مثانه منفجر میشم. بلند شدمو بدون روسری رفتم سمت سرویس بهداشتی. چشمام به زور باز می شد. کارم که تموم شد برگشتم طرف اتاقمون. رفتم روی تخت دراز کشیدم. دیدم بغل دستیم میگه: خانوم پاشو دخترشون تو خواب راه میره. اومده کنار من دراز کشیده. وای خدا وحشتناک بود. با چنان جیغی از جام بلند شدم که همه سراسیمه دویدن سمت اتاق ما و ....

3-      توالت شرکت ما خیلی درازه. کلی باید بری تا برسی به مقصد و ... . اون روز من خیلی عجله داشتم. یعنی دیگه نمیتونستم تحمل کنم. دویدم سمت توالت. حتی نمیتونستم صبر کنم که قفل درو بندازم. با عجله شلوارو توی راه داشتم در میاوردم که دیدم یه پیرمرد از ارباب رجوعها نشسته و ... شاید باورتون نشه ولی حتی نتونستم جهتشو برگردونم....

 

4-      قرار بود شب بریم خواستگاری. دختر یکی از معاونین اداره پدرم بود که برای ما لقمه بزرگی بودن. دختره هم آخر کلاس و افاده بود. عصر قبل از رفتن یکی از بچه ها که تازه از همدان اومده بود کلی انجیر با خودش آورده بود. خیلی اصرار کرد که بخورم و من هم برای اینکه تعارفی بودم از نوع شدید، تقریبا نصفشو خوردم. وقتی هم که رسیدم خونه مادرم هندونه قاچ کرده بود و برای اینکه استرس و فشارم کم بشه چندتا تیکه درشتو بزور به خوردم داد. اون شب از قضا پدر بزرگ دختره هم اونجا بود. یه پیرمرد بسیار حراف. وقتی وارد شدیم، هنوز ده تا جمله رد و بدل نشده بود که گیر داد آیا تا به حال با دختری بودم یا نه. بعدم گیر داد که چرا موهای سرت کم پشت شده و یه ساعت در مورد مو و نحوه نگهداری از اون صحبت کرد. نمی دونم چرا اما انگار کل خانواده دختره لال بودن و فقط اون بود که اجازه داشت حرف بزنه. کم کم انجیرا و هندونه و شرایط عجیب اونجا بهم فشار آورد. دایم روده هام به هم می پیچید. داشت سر و صداش بلند می شد. دلمو زدم به دریا و سراغ سرویس بهداشتی رو گرفتم. یه در تقریبا وسط اتاق پذیرایی نشونم دادن و گفتن اینه. انگار یه سطل آب سرد ریخته بودن سرم. اومدم بشینم که پدرم یه چشم قره سنگین رفت که یعنی غلط کردی حالا که سراغشو گرفتی نمیری.

 احساس کردم وقتی از جام بلند شدم همه خونه ساکت شد. حتی صدای خش خش کتمو میشنیدم. صدای خشک باز شدن در سرویس بهداشتی که دقیقا رو به روی همه بود. صدای لخ و لخ دمپایی. حتی صدای کمربند هم انقدر بلند بود که فکر میکردم همسایه ها هم دارن صداشو میشنون. شیر آب رو باز کردم که شاید کمکی بکنه. همچین که نشستم دیگه کاملن اختیارمو از دست دادم. تقریبا صدای همه حیواناتی که شنیده بودم ازم بلند شد. هیچ صدایی از توی پذیرایی شنیده نمیشد. باور کنید داشتن با تمام دقت گوش میکردن که دارم چیکار میکنم. فقط یه لحظه شنیدم که بابا انگار داره با تلفن صحبت میکنه و انقدر بلند حرف میزنه که فکر کردم داره داد و بیداد میکنه اما دیگه فایده ای نداشت. وقتی میخواستم خودمو بشورم انگار داشتم به ... چک میزدم از بس سر و صدا داشت و بابا بازم داشت بلند بلند با یکی تو تلفن حرف می زد. لحظه خفت بار خروج از توالت رو که اصلن نمیتونم تعریف کنم. یعنی خیس آب بودم. تمام تنم می لرزید و گردش گرم خون رو تو صورتم حس میکردم که سرخ شده. هنوز باسن مبارک رو روی مبل نذاشته بودم که پدربزرگ دختره گفت: اوضاع داخلیتون به نظر نامناسبه پسرم...

5-      شرایط کاریم بد بود. کلی رزومه برای شرکتها فرستاده بودم و با این حال کسی تماس نمی گرفت. یه روز اگهی یه شرکت معروف رو برای یه سمت مناسب دیدم. با ناامیدی فرم رو پر کردم و فرستادم. دو سه روز بعد باهام تماس گرفتن و گفتن بیا برای مصاحبه. منم برای اینکه کلاس بذارم یه دست کت و شلوار از یکی از دوستام قرض کردم و ماشین داییمو هم برداشتم. شرکت توی مطهری بود و اصلن جای پارک پیدا نمی شد. نزدیکای شرکت بالاخره یه جای پارک پیدا کردم اما ماشین جلویی رفت سمتش. منم با پررویی سر ماشینو دادم داخل. راننده اون ماشین بلند گفت: آقا من میخواستم اینجا پارک کنم. ناسلامتی جلوتر از شمام. حق تقدم دارم. منم داد زدم برو بینیم بابا حق تقدم حق تقدم میکنه. برو حق تقدمتو جای دیگه پارک کن. خلاصه اینکه طرف اصرار می کرد و من بدتر جوابش رو میدادم. با اینکه اون سعی میکرد حرفای مودبانه بزنه ولی من چارواداری جوابشو می دادم. بالاخره با پررویی موفق شدم و طرف رفت. توی شرکت به اون بزرگی نمیدونستم باید چطور راه برم. با راهنمایی حراست رفتم اتاق رئیس. فرم رزومه رو بهم دادن و فرم جدید رو هم پر کردم. چند دقیقه بعد منشی اومدو بهم گفت برم داخل اتاق مدیر عامل. از در که رفتم تو دیدم همون آقا کنار مدیر عامل نشسته. با اخم بهش نگاه کردمو رفتم سمت مدیر. بعد از دست دادن، بهم گفت خوشبختانه از شانس خوب شما سهام دار عمده شرکت هم امروز تشریف دارن و شما این شانس رو دارید که همینجا این کرسی رو به دست بیارید. هیچی دیگه. فرداش یه موتور خریدم رفتم پیک موتوری. درآمدشم بد نیست.

6-      هروقت موقع اختلالات هورمونیم میشه نفخ میکنم. اون روز هم جلسه داشتیم و از شانس طلایی من، مشکلم داشتم. وسطای جلسه پسر پنج ساله یکی از حاضرین هم با اصرار اومد تو. ظاهرا اون روز همراه پدرش اومده بود و چون طرف سمت داشت اجازه دادن بچش بیاد تو. پسر بامزه ای بود. از بین اون همه آدم چون تنها زن جلسه بودم اومده بود کنارم نشسته بود و نقاشی میکشید. توی شکمم باد پیچیده بود و نمیتونستم خودمو کنترل کنم. گفتم بیخیال ولش میکنم اگه بویی هم بلند شد میندازن گردن این بچه. کسی هم بهش چیزی نمیگه. با ظرافت داشتم مقدمات تخلیه رو فراهم میکردم که ناگهان با یک صدای بسیار کمی این اتفاق افتاد. کسی هم متوجه نشد اما یک دفعه پسرک به من نگاه کرد و با چشمای گرد داد زد : بابا بابا خاله ...... . چنان بوی بدی هم توی اتاق به اون بزرگی پیچیده بود که مجبور شدن پنجره ها رو باز کنن. لازمه بگم ازون روز چطور توی اداره رفت و آمد میکردم؟

/ 16 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تارا

ماجرای امیر خان بوده؟! امیرخان بیا برامون مفصل بنویس برادر ببینیم آخه این داماد دل خسته چرا بختش اینجوری شد؟! :)))))

عسل

همشون خوب بودن اما خواستگاریه از همه باحال تر بود...کلی خندیدم. ولی منم دلم سوخت براش....[لبخند]

علی

عالی بود این متن تا حالا این طوری نخندیدم راستی سلام جناب چوپان حتما از هم صحبتیتون لذت میبرم.

الهه

واااااااااای عااالی بود مخصوصا خواستگاری:)))))))))

رعنا

سلام خیلی خنده دار بودن خداااااااااااا بیچاره خانوم با خاطره ی شماره 6 تصورش ادمو مجبور به گاز زدن زبونو خنده تلخ وشیرین میکنه .ممنون

مهدی

سلام فکرکنم شماره یک تخیلی بود!!! من هر چی تلاش کردم باد نشد

افت و خیز !

سلام خیلی خندیدم مخصوصا با خواستگاری طفلکی چه لحظاتی رو گذرونده

م ا ه ی

جالب بود....توی یه فرصت کم چند تا رو خوندم

یادگار

با خوندن خواستگاری و مورد آخر ترکیدم از خنده