دودهای مزرعه نیم سوخته

به نام خدا

من و روح الله و محمد ایستاده بودیم توی گندم زاری که تازه درو شده بود و توی گرمای خرداد له له می زد برای شعله ور شدن و سوخته شدن. روح الله با همان تهور کال و نرسیده نوجوانی کبریت را از جیب در آورد و گفت : آتش بزنم؟

من و محمد مشتیانه شانه بالا انداختیم و لبخند زدیم. رو ح الله کبریت را باز کرد و تکه چوب را از روی نوار آتش زنه گذراند. شعله ای روی تکه چوب رقصید و بعد از لحظه کوتاهی که روی چوب نازک ثابت شد, روی انبوه کاه های زرد و خشک پرتاب شد. من به محمد, محمد به روح الله و روح الله به من تعارف زدیم که آتش کم جان و رو به فزونی را خاموش کنیم. همان شجاعت کال و نابالغ بود که دوید زیر پوست و کله شقی مان گل کرد. آتش به لحظه ای چنان گر گرفت که ناگهان هر سه پا گذاشتیم به فرار. محمد حبیب را که آن سو تر گله اش را می چراند به کمک طلبید: عمو حبیب, عمو حبیب.

عمو حبیب دوان دوان نزدیک که می شد, بوته های بلند تاج خاتون را می کند. بی حرف اضافه به آتش زد و پشت سرش من و محمد و روح الله دویدیم و به روش عمو حبیب افتادیم به جان آتش.

چند دقیقه, فقط چند دقیقه طول کشید تا وسعت آتشی به اندازه یک پنج تومانی تبدیل شد به جهنمی دو سه هزار متری و به بلندی قد یک درخت. عمو حبیب آرام آرام دست از خاموش کردن کشید و ایستاد به نگاه کردن آتشی که قرار بود هکتارها مزرعه خشک و داغ را ببلعد. هر سه ما دست از تقلای بی فایده کشیدیم. ایستادیم. برای لحظه ای منظره وحشتناک محاکمه بین جمعیت روستا و خفت و خواری حاصل آن از روبروی چشمانم گذشت. انگار آتشی توی دلم برپا شد بزرگ تر و مهیب تر از آتش مزرعه گندم. ترس تن تب دارم را یخ کرد. مشتم را محکم فشار دادم و تن نیم سوز تاج خاتون را دوباره مثل شلاق بالا بردم و به جان آتش افتادم. روح الله, محمد و کمی بعد عمو حبیب هم باز دست به کار شدند. باد موافقی که آتش را مثل گله انبوه ملخ به هر طرف می راند از تکاپو ایستاد. عرصه نبرد ما و آتش مغلوبه شد. آتش از پا افتاد و به فاصله تلاشی یک ربعه آن همه لشکر سلم و تور تسلیم تازیانه تاج خاتونهای چهار نفره ما شدند. 

و امروز هر وقت از تلاشی بی پایان و خستگی مداوم دویدنهای این شهر سیمان و آهن خسته می شوم, هروقت که آتش جهنمی خود ساخته, باز زبانه می کشد و حصار می شود دور دنیای متمدن و تکنولوژی زده ام, باز سختی سخت تر و تب دار دیگری را توی ذهن پسرکی سیزده ساله تصور می کنم. تازیانه اراده را محکم در مشت می فشارم و باز به دل همان مزرعه سوزان و آتش فروزانش می زنم. 

دیدن مزرعه نیم سوز و دودهای رو به خاموشی, لذت پیروزی در آرماگدونی دیگر را زیر زبانم تازه می کند. باز خسته و با دست و پایی تاول زده می ایستم و نگاه می کنم. نگاه می کنم که کدام مزرعه دیگری است که باید به الو ی آتشی کودکانه گر بگیرد تا باز بدوم میان شعله هایش. و باز لذت کشتی دیگری با آتشی دیگر . و باز .....

/ 2 نظر / 8 بازدید
آق قلا

سلام تازه دیروز بود که روح الله داشت خاطراتشو برای ما بازگو میکرد اتفاقا این حادثه رو داشت میگفت. حسن تصادفی بود که شما هم به یاد این خاطره افتادید. خاطرات شیرین و گاهی تلخ اما خوندنش برای دوستان شما خالی از لطف نیست. موفق باشی یرادر

آقای نوستالژی

1_ماجرای جالب و عبرت آموزی بود. من هم معتقدم هیچوقت نباید هیچ چیزی رو تموم شده دونست و ناامید شد. 2_ فکر میکنم امروز وقتش هست که بعد از مدتها رازی رو برملا کنم. اونروز با دیدن دود و آتش تصمیم گرفتم سوار بر یک فروند بالگرد بیام بالا سر شما. مسیر حرکت بالگرد رو طوری تنظیم کردم که بادی در جهت خاموش کردن آتش ایجاد کنه. البته مقداری آب هم از اون بالا چاشنی کار کردم که آتش به کلی از بین بره. بعد هم گذاشتم که شما تصور کنید خودتون آتش رو مهار کردید! به هرحال خوشحالم که تبدیل به درس بزرگی براتون شد.