چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی

چراغ خلوت این عاشق کهن باشی/

بسان سبزه پریشان سرگذشت شبم

نیامدی تو که ماهتاب این چمن باشی/

تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات

که بر مراد دل بیقرار من باشی/

تو را به آینه داران چه التفات بود

چنین که شیفته حسن خویشتن باشی/

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق

وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی/

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

تو را نصیب همین بس، که کوه کن باشی/

ز راه غصه رهایی نباشدت هرچند

به حسن یوسف و به تدبیر تهمتن باشی/

خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست

چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی...

/ 0 نظر / 17 بازدید