سفری به درازای یک سال

به نا خدا

اگر دیر آمدم چالووووس بودم..... 

پنج شنبه شب ساعت هفت عزیزی تماس گرفت و گفت بزنیم به جاده؟ گفتم کجا؟ گفت سمت جاده شمال. تصورم این بود که می رویم تا حوالی سد و برمیگردیم. فردا هم جمعه بود و این خبط نابخشودنی شب زنده داری را می شد بخشید.

وسطهای راه فهمیدم برنامه شمال است و تنکابن. نزدیک ورودی کلاک. گفتم کاش لااقل برویم رشت. بهانه کردم که خیلی وقت است که نرفتم ولی اصل داستان این بود که قصدم دیدن یکی از دوستان بود که قول داده بودم حتمن بروم دیدنش ولی جور نمی شد. یک مجازات دوستانه هم بین خودمان دارد که بماند.

ولی چون از قبل برنامه این سمت ریخته شده بود من هم تسلیم شدم. این مسیر را حتمن بارها رفته اید. شخصا مسیرهای توریستی را نمی پذیرم. شکل و فرم طبیعتش  به شکل دردناکی دست خورده و لاکچریهای توی مسیر بی دلیل تبدیل شده به دستگاههای پول شمار. من جمله سری زدیم به لبنیات چوپان. تا بقیه بستنی بخورند با اقای صاحب انجا سر صحبت را باز کردم. ایده های خوبی داشت. ولی گفتم قیمتها را زیادی بالا برده ای. مثلن قیمت امروز کنجدی که قرار است از آفریقای غربی برایمان ارسال شود حدود یک دلار است. با هزینه های باربری و ترخیص می شود کمتر از دو دلار. قیمت روی فاکتور ما هم زیر دو دلار است. 45 درصد روغن هم می دهد. پس یعنی قیمت یک کیلو روغن کنجد نهایتا می شود پنج دلار. یکی از مشتریها توی پاسداران و دیگری توی سعادت اباد روغن را می فروختند 11.5 دلار.35000 تومان. ولی این بنده خدا می فروخت 40000 تومان. از طرفی یزدیها روغن کنجد را 20000 تومان می فروشند. خب این همه سود برای چیست؟ این را هم بدانید که اصل سود در تفاله کنجد است.

یا مثلن آشکده کندوان یک کاسه نهایتا دویست گرمی آش را می دهد 5000 تومان، همین میزان کشک بادمجان و میرزاقاسمی را می دهند 9000 تومان. یعنی کیلویی بیش تر از 30000 تومان. آقا بیایید بنده یکی از ده غذای برتر جهان، سالمون نروژ را به شما می دهم 28500 تومان. بدون ضرر و سرشار از امگا سه. خوشتان نمی آید، بیف استراگانف با سرشیر را به شما می دهم به همین قیمت. برای هین است که امروز که امدم پیش جناب شریک بزرگ تر، شاکی شدم که این رستوران فیش چپپس لعنتی را هنوز دایر نکردیم و همه خوردند و بردند. 

به نظر من که سود معادل طمع انسان بدون مرز شده و هیچ رحمی به هم نمی کنیم.به هر حال از جاده گذشتیم و به مقصد که نزدیک تنکابن بود رسیدیم. دوستان اتاقی کرایه کرده بودند شبیه متلهای کشورهای غربی. یک اتاق با یک تخت دو نفره، کولر گازی و سرویس بهداشتی. از ساعت دو شب تا ساعت 9 صبح 80 هزار تومان!!!!! 

در حالیکه آن طرف خیابان یکی از اقوام بنده ویلایی بسیار مناسب داشت و کمتر از پنج کیلومتر آنطرف تر عطای عزیزم ساکن بود.(همان ابومتی) 

این قیمتها را شاید عادی بدانید اما کافیست سری به کشور بسیار زیبا و گران نیوزلاند بزنید یا مثلن گذرتان به آرژانتین یا برزیل بیفتد و متوجه شوید هزینه های انها اینقدر عجیب نیست که اینجا هست. و برای منی که توی بیشتر شهرهای نیمه شمالی ایران دوست عزیز کرده ای دارم، پرداختهای این شکلی مثل دور ریختن پول است. همین مبلغ را با کمی کم و زیاد تبدیل به هدیه ای می کنم و تقدیم همان دوست می کنم. از طرفی منزل ما همیشه منزلگاه دوستان مختلف بوده و همه می دانند بنده نه تجمل گرا هستم و نه سخت گیر. یعنی بده بستان دارم با همه شان. برای همین برایم سخت بود پذیرفتن این هزینه ها. خصوصا وقتی طرف می گفت: بابا یک شبه، هزار شب که نیست!!! خب با همین رفتارها اینها شده اند دزد سر گردنه. 

صبح راه افتادیم سمت لیره سر. جاده دو هزار و بعد سه هزار و کنارش جاده روستایی ست بسیار جالب و زیبا به نام لیره سر. جنگل انبوه و چشمه های فراوانی دارد. ناهاری خوردیم و بعد هم راه افتادیم سمت دریا. که بسیار گرم بود و بی خاصیت. به سرعت عزم جنگل عباس اباد کردیم. انجا هم پر بود از رستورانهای رنگارنگ و اسف بار اینکه تمام طول مسیر پر بود از زباله و اثار تخریب انسان دو پا. منظره این جاده با دره های عمیق و جنگل زیبایش بسیار دل انگیز است به شرطی که سرتان را زیاد پایین نیاورید و زباله ها را نبینید. 

کلاردشت که اصلن جای تعریف ندارد. سرزمینی بسیار زیبا، مورد علاقه اعراب و صحرانشینان، با ویلاهایی زیبا و جذاب، و زمینهایی که برای فروش در صف دیوارها و رجهای اجر ایستاده بودند. کم کم حجم ماشینهای توی راه هم زیاد می شد تا رسیدیم به مرزن اباد. ترافیک روانی در جریان بود. ساعت حوالی 8 شب را نشان می داد. تا برسیم به تهران، خستگی بر تنمان زار می زد. از اتوبان شیخ فضل الله که وارد شدیم، ترافیکی شبیه ترافیکهای 5 عصر شکل گرفته بود. ساعت 12 شب بود. تا منزل، حوالی 1 شب طول کشید. صبح مثل کوهی سنگین، از جا بلند شدم و مثل همیشه قبل از 8 صبح نفر اولی بودم که همراه حسین اقا درهای شرکت را باز می کردم.

/ 6 نظر / 32 بازدید
بنفش

همیشه به گردش و این صحبتا یعنی میخواین بگین بستنی دهاتی رو نخوردین؟ واقعن؟ چرا ؟ خیلی خوشمزس هاااا آخرین سری ای که به قصد سفر یه روزه رفتیم شمال 4 روز بعد برگشتیم!!! انقد که اتفاقای عجیب افتاد

مریم

وقتی نظارت نباشه و از همه بدتر اینکه تا وقتی که تفکر مردم این باشه که یک شب که هزار شب نمیشه عده ای پیدا میشن که از آب گل الود ماهی میگیرن ، یکی از دوستان امسال شب عید برای ده روز ویلای در متل قو اجاره کرده بود از یکماه پیشتر به مبلغ سیزده میلیون

سین

حالا بهتون خوش گذشت یا نه؟ چه خوبه که دوستایی دارین و باهاشون همراه میشید

امیر

ای بسوزه پدر تنهایی. دیگه بی ما میری؟

م ا ه ی

خوبه سفر.. همیشه به سفر

افت و خیز !

واقعن که ! [قهر] من رژیم دارم خب ! بعد یه با انصافی پیدا میشه و اسم این همه غذا رو جلوی آدم میاره... الان من برم سر یخچال و غذای سرد شده شام رو یواشکی بچپونم تو دهنم کی جواب سرو همسر رو میده وقتی منو با لپای پر مچگیری بفرمایند ؟؟! هان ؟