بیغوله ها

در بیغوله های ذهن خویش مرا خواهی یافت.

رنگ و رو رفته، مبهم و مات.

شاید حتی بی صدا...

یادش بخیر. ۷ تیر ۸۱. اردوی اوان - رازمیان. از راه که برگشته بودیم، همراه داوود، دلم آنقدر گرفته بود که هیچ خاطره ای اندازه اش نمی شد. دست بردم و قلم و کاغذ را از داوود گرفتم. کافی شاپ کلبه، خوابگاه مرکزی. یادت هست بی انصاف؟ یادت هست؟

گاهی نبود کسی همه ی حجم ذهنت را دور میریزد که بدانی چوب خدا صدا ندارد. گاهی یک نگاه رذل بلایی سرت در می آورد که نگو و نپرس دل من.

/ 3 نظر / 6 بازدید
saeed

سلام وبلاگ زیبا و پر محتوایی داری ! ممنون می شم به من هم سر بزنی ...

دفتر خط خطی(شيرين)

سلام دوست عزيز توی نوشته ات غم ملموسی است که از اعماق قلبت سرچشمه می گيرد.بهترين راه بخشش است.چه خودت چه ديگرانببخش تا رها شوی

لئورا(ميم-ح)

سلام دوستان عزيز. خوشحالم که هستيد. من هم اجالتا برگشته ام . تا بعد چه پيش آيد. ياهو