پسر! کجایی پسر

به نام خدا

از سگ بدم می آمد. از حیوانی که اولین واکنشش نسبت به آدم خشونت بود هیچ خوشم نمی آمد. آن روز گرم تیر ماه که با اصرار تبعید معدن را به رئیس کلانتری قبولاندم، وقتی رو به رو شدم با توله ای دو ماهه، شناختن و درک این حیوان که همه تعریفش را می کردند به لیست کارهایی که باید در آن معدن می کردم اضافه شد. از همان شب اول سگ و من بی آنکه زبان مشترکی داشته باشیم، فهمیدیم که رشته ای محکم بین مان بسته شده. رشته ای که لااقل برای من هنوز همانقدر محکم و قلبی است.

وقتی توی کوه و دور از آدمها تنها باشی، تازه مفهوم "همراه" برایت کامل می شود. سگ غیر از آنکه حیوانی بود با هوشِ بچه ای دو سه ساله، از حواسی برخوردار بود که گاهی می توانستی پشت به پشت او آن همه سکوت و تنهایی و گاهی ترس و وحشت را تبدیل کنی به بهترین روزهای زندگی. 

شاید باور نکنید ولی بارها برایم پیش آمد که سگ معنی کلمه را می فهمید. حرفت را درک می کرد. وقتی آن روز عصر آمدم و دیدم دمپایی ام نیست و او نگاه می کرد و بعد از چند دقیقه دمپایی به دهان در آستانه در ظاهر شد. بی آنکه تربیت شده باشد یا مثلا با دمپایی، بازی ای کرده باشیم که کلمه دمپایی را از دیگر کلمات تشخیص دهد.

بارها لبخند و غم این حیوان را توی صورتش دیدم. حتی یک بار - فقط یک بار- قهر این حیوان را هم تجربه کردم. 

داستان وابستگی من و سگ امروز توی دوست و فامیل چیزی است شبیه داستانهای سرزمینی و آیینی. خصوصا آنکه بعد از ترخیصم از سربازی، سگ از معدن رفت و ناپدید شد و آنجا هم تبدیل شد به خاطره ای خاص برای معدن حاج جواد.

/ 2 نظر / 7 بازدید
*ناتالی

من وقتی این پست رو خوندم تازه فهمیدم که چرا کلمه ی سگ توی اون پست من براتون سوال پیش آورده بود.

ساجی

سلام. آخی! سگ حیوان باوفایی هست وبسیار فهیم. تجربه خیلی خوبیه بودن با یه سگ. کاش با خودتون می بردینش!!