چایکوفسکی روی دریاچه نمک-5

به نام خدا

اولگا با آن پاهای دراز و هیکل درشتش پشت سرمان ایستاده بود و ابروها را گره کرده بود. انگار که مچمان را گرفته باشد. ملنا با دیدن اولگا داد زد: کثافت فاشیست. و دوید سمت اولگا. با مشت محکم می کوبید روی سر و سینه اولگا و داد می زد: حیوان. حیواااااااان...

اولگا دو تا ساعد ملنا را گرفت توی یک دست و پرتش کرد سمت ما. ملنا چند قدمی تلو تلو خورد و افتاد توی بغل من و ملویلی که خودش بزور روی پا بند می شد. همین زمان صدای خفه و مبهم فریادی از نزدیک بلند شد. اولگا تشر زد: تو خفه. ملویل چراغ قوه را گرفت سمت صدا. زیر نور متمرکز چراغ قوه چهره مردی پیدا شد که لباس بلوچی به تن داشت و دهانش بسته شده بود. کمی هم آن طرف تر موتوری قدیمی روی زمین افتاده بود...

عادت دارم وقتی کنار آتش هستم با تکه چوبی بلند با آن ور بروم. وسط بیابان چوب درختهای طاق-گز- حکم بنزین دارد. تمیز می سوزد و نور و حرارت زیادی درست می کند. با صدای جیغ مانندی که فکر میکنی دارد التماس می کند مرا نسوزانید. اولگا داشت تعریف می کرد که اول فکر می کرده هلیکوپتر متعلق به حکومت است که آمده دنبال او. چون شنیده بود حکومت خارجیها را شکنجه می کند ولی اینکار را وقتی می کند که شرایطش پیش آمده. برای همین وقتی ماشین خراب شد و بعد صدای هلیکوپتر بلند شد، فکر کرده من هماهنگ کننده این دستگیری و بازداشتم. گفتم: خب از کجا معلوم نباشم؟ اولگا با غیض خیره شد به من." وقتی مثل بز کتک خوردی و نتونستی کاری بکنی مطمئن شدم تو اینکاره نیستی. "

بعد هم که توی راه سردار را دیده بود و آن بنده خدا را که داشت با موتور به سمت چادرش می رفت با یک ضربه نقش زمین خاکی بیابان کرده بود.

 ملنا گفت: پس آن صدای جیغ چه بود؟ اولگا مشتها را مثل بوکسورها گره کرد و گفت:" صدای اجرای فن بود." و مثل دیوانه ها قهقه زد. ملویل سرش را تکان داد و زیر لب گفت: وحشی هرزه.

سردار با کتری آب وارد چادر شد و کتری را گذاشت روی سنگ کنارِ آتش. چادر حالتی شبیه سیاه چادر عشایری داشت که از کنار وصل شده بود به یک دیواره خاکی و صاف. وسط دیوار را ستونی شکل و شبیه دود کش کنده بودند و زیر دودکش اجاقی با گل و سنگ درست کرده بودند. دور چادر هم دیواره ای از نی و حصیر کشیده بودند. ورودی اش را هم با چادری رنگ و رو رفته بسته بودند. دو سه رشته سیم برق هم از موتور برق گرفته بودند و با آن هم لامپ را روشن می کردند و لابد تلویزیونی که کنج چادر بود هم با همان روشن می شد.

سردار خیلی کم حرف بود. ولی میگفت: این زنیکه چنان لگدی می زد به زیر شکمش که اگر هر سوالی می کرد او به کرده و نکرده اش اعتراف می کرد. بعد هم آرام گفت: این زنه یا لوک - شتر نر-.

شب عجیبی شده بود. نمی دانستم با این دیوانه بلوند چه کار باید کرد.ملویل و ملنا هم توی کارش مانده بودند. مثل دیوانه ها بود. هر حرکتی از ما با واکنش تند و تهاجمی او همراه می شد. حتی ملویل بدبخت هم که حال درستی نداشت از گزندش در امان نبود. پیاله چای سردار کلی حال ملویل را بهتر کرده بود ولی هنوز کمی گیج به نظر می رسید. از جا بلند شد که برود بیرون و هوایی عوض کند. اولگا داد زد : کجا؟ ملنا با عصبانیت گفت: اولگا این چه رفتار زننده اییه که داری از خودت نشون میدی؟ تو حق نداری اینطور رفتار کنی.

اولگا از جا بلند شد و رفت سمت ملنا. پایش را بلند کرد و گذاشت روی زانوی او. دستش را گذاشت زیر چانه ملنا و تا آمد حرکتی بکند ملویل سنگ کنار اجاق را برداشت و محکم کوبید پس گردن اولگا. اولگا با صدای خفه ای که از گلویش خارج شد افتاد توی بغل ملنا و هر دو نقش زمین شدند و صدای ملویل بلند شد: سوختم، سوختم .....

/ 2 نظر / 10 بازدید
آزیش

چوپان قصه گو ! مثل مغز یک زن اسم ت شیار دارد [چشمک] برایم تلقین شده که چوپان ها همه دروغ گواند (شاید بر میگرده به چوپان دروغ گو !) اما اینجا ما با یک چوپان قصه گو طرف هستیم [چشمک] حالا چوپان جان قصه ها دروغ ست یا حسب حال نویسی؟

آقای نوستالژی

جایز است جمله دوم از پاراگراف دوم، با سعه صدر جنابعالی حذف گردد. باقی داستان حاوی موارد زننده ای نبود. با تشکر وزارت فرهنگ و ارشاد جمهوری اسلامی ایران!