قبول دارم که مرز خاصی بین داستان و واقعیت نیست، اما قرار نبود اگر دویدیم و داد زدیم آی گرگ، کسی خیال کند که قصه نبوده. شکایت نکنم ولی از دوستان اهل مطالعه انتظار بیشتری داشتم در شناخت داستان.

یک بار دیگر اگر تمایلی بود نگاهی بیاندازید به داستان پیشین.

/ 5 نظر / 6 بازدید
sh.kh

MArz hast vali bastegi dare dastan koja neveshte she, farz bar one ke neveshte weblog mamollan raste :D " JEdi cher? NEMidonam!"

زنی شبيه درخت

تو که هيچ وقت داستان تو وبلاگت نمی زدی اغلب يه چيز هايی تو مايه ی خاطره و دلنوشته بود حق بده اشتباه کنيم منو آقای اکبريان خیلی سعی کردیم باهات تماس بگیریم اما شماره ی جدید بده هرچند هیچ وقت از ما یاد نمی کنی ولی ما همیشه به یادتیم

دوباره خوندم مطلب داخل گیومه از کجا عاریه گرفته شده؟

لئورا

سلام همقطار داستان ها همه از زندگی میجوشد . چه توفیر اگر سر چشمه باشی باشی یا ته آن . قبل جوشش یا حین ریزش ! قصه ی زندگی هم اگر که با قصه کتاب ها شبیه نبود که دیگر کسی به فکر تولد واژه ها نبود ! من از اولش فهمیدم دنیات این قد ر هام سیاه نیست . البته خوشبختانه . ولی باز بر می گردم سر همون جمله ی قبل ...