زخمی روح خبیث

به نام خدا

-         وبلاگ علیچه را می خواندم که با دیدن عبارت سیب کال یاد این افتادم که تقریبا همه میوه های متداول را در همه حالاتش خورده ام. مثلن خرمالوی نرسیده خورده اید؟ یا وکا؟ یا گیرچ؟ بله از این میوه ها هم داریم که شما ندارید؟

از همه مهمتر اینکه معده بنده به میوه شسته شده آلرژی دارد شدید. یا مثلن اگر گیلاس و آلبالو- این اسم عربی نیست؟ آل بالو!!!- را بدون هسته بخورم انگار هیچی نخورده ام. حتی آلو بخارا هم جزو میوه های لازم الهسته قورت است. همچنین است که هندوانه را ترجیح می دهم قاشقی بخورم یا انار را با دندان باز کنم. این همان بازگشت به اصل فروید است که می گوید در وجود همه ما اخلاق پدران اولیه و نسلهای قبل نهفته.

-         دیروز به دوستی در تخلیه بار کمک می کردم و او معذب بود. برگشت و گفت شما ازین کارها نکردی. گفتم مرد مومن من سه چهار سال چوپان بودم. چنان خندید که مجبور شدم دو سه دندان جلویش را بگذارم کف دست کارگری اش.(البته توی دلم)

-         توی سربازی یک دوست لاهیجانی داشتم و دوست دیگرم تبریزی بود. بهشان گفتم این رود جلوی صدا و سیما ماهی هم دارد. زدند زیر خنده. با هم رفتیم و طول رود را تا نزدیک یک کیلومتر طی کردیم و تحرکاتی خفیف نظرشان را جلب کرد. دیدم نه، انگار خیلی پرت تر از اینها هستند که فکر میکردم. دست انداختم توی آب و به روشهای متداول خودمان دو سه ماهی رودخانه ای خوشگل صد، دویست گرمی برایشان گرفتم. چشمهای دوست شمالی برق می زد و چشم آن یکی داشت در می آمد. انگار عصای حضرت موسی شده اژدها. برگشتنی دوست شمالی چنان همان سه ماهی را برشته کرد که فکر میکردی چیپس میخوری.

-         من و اکبر آقا با هم رفته بودیم شکار. آن موقع انگار خیلی دل داشتم که شکار برایم جذاب بود! یک کفتر چاهی را کنجی گیر آوردیم و چون شب بود حیوان نور چراغ قوه را دیده بود و همانجا میخ شده بود. این یک روش متداول شکار است. نور را که به چشم پرندگان کوچکتر بیندازی تا حد زیادی جذب نور می شود و انگار کور شده. خیلی راحت به چنگ می آید. می خواستم با دست کبوتر را بگیرم که اکبر آقا گفت نه می پرد. تفنگ را برداشت و توی فاصله یک متری نشانه گرفت و ت.......ق. حیوان تکان نخورد!!!! تفنگ را زمین گذاشتیم و با دو دست گرفتیمش. حیوان خیلی شیک و مجلسی نشسته بود و نگاهمان می کرد. بدون اینکه اثری از زخم توی تنش باشد!!!!

-         سرباز بودم. جلوی در کلانتری سه ماشین لندرور پر از توریست اروپایی و آمریکایی آمده بودند که اجازه عبورشان تایید شود و سربازها مثل مور و ملخ روی سرشان هوار شده بودند. یکی دوید آسایشگاه و گفت یه عالمه خارجی اومدن بیایید تماشا. فوج جدیدی از سربازها هجوم بردند به تماشا. سرگروهبان دوید و گفت جناب سروان شما نمی آیید؟

گفتم که چه؟ من با اینها بزرگ شدم اگه شما تازه دیدی! ولی کرمی در اعماق وجودم به لولیدن آغازید. با طمانینه رفتم جلوی در. انگار سیرک آمده. اینها آنها را با ولع نگاه می کردند و آنها اینها را. رفتم جلو. مردی سفید پوست با زنی شرقی ایستاده بودند. همین که گفتم "های" همه ساکت شدند و دو گروه مثل اینکه موجودی فضایی دیده باشند خیره شدند به بنده. سینه ام را صاف کردم و رفتم جلو. مرد اهل آفریقای جنوبی بود-پرولتاریا- و زن هنگ کنگی. زن و شوهر بودند. از اروپا به چین می رفتند و در راه از ایران هم می گذشتند. کمی اطلاعات مسیر و اماکن دیدنی گرفتند. از دیدن ایران خیلی هیجان زده بودند. طبق معمول انتظار داشتند کشوری شبیه داعش امروزی ببینند و با دیدن مردمانی موبایل به دست، دخترانی بزک کرده و پسرانی فشن متعجب بودند. همین حین حس کردم شانه و کمرم درد گرفته. نگاه کردم دیدم سربازها از سر و کولم بالا رفته اند و دارند تماشا می کنند. نوع برگشتن و نگاه کردنم باعث شد همه بخندند و جا به جا شوند. یک ساعتی این سیرک ادامه داشت. موقع رفتن با مرد دست دادم و ناگهان زن پرید و بغلم کرد. تا بیایم جمع و جور کنم کار تمام شده بود. هنوز غروب نشده نامه بازداشتم رسیده بود کلانتری. علت" مکالمه با اتباع خارجی و ارتکاب به رفتار خارج از شان نیروهای مسلح".

-         برای هزارمین بار اینجا این مطلب را می نویسم. حتمن قسمت اول شرک را دیده اید. غول محبوب و بی تربیت تمام تلاشش را می کند که مرداب تنهایی اش، که بی نظیر ترین زندگی را در آن داشته پس بگیرد. مرداب را با تحویل پرنسس پس می گیرد و ... . حالا همان مرداب می شود محل شکنجه. دیگر نه بازگشت به آن زندگی بیخیال قبل ممکن است و نه بدون فیونا می تواند زندگی کند.  عین این عبارت را در انجیل خواندم. داستان بدنی که روح خبیثی واردش می شود. وقتی آن روح را به هر وسیله از آن بدن خارج می کنند، روح خبیث تمام جهان را به امید یافتن منزلی جدید می گردد. و چون جایی مناسب نمی بیند، دوباره به بدن پیشین باز می گردد و اینبار با شدت بیشتری در آن به زندگی می پردازد.

برای بسیاری از ما زندگی قبل از عاشقی همین است. دنیا به هر حالتی که هست خوب است و با همه کاستی ها می گذرد. اما بعد از یک جرقه، خرمن آرامش انسان چنان شعله ور می شود و می سوزد که انگار سالهاست روی خوش ندیده ای. دیگر هیچ آرام بخشی تو را به جریان عادی زندگی ات برنمی گرداند. هر چه می کنی نجات پیدا کنی بیشتر درگیر می شود. و عجیب اینکه تن می دهی به کارهایی که نباید. به رفتارهای خوار کننده و ناخوشایندی که بیشتر نشان از ذلت و ناتوانی می دهد. بیخود نیست که عوام می گویند بسوزد پدر عاشقی. بله هر کدام ما در وبلاگها و دفتر خاطراتمان آثاری ازین ماخولیا داریم.

-         وقتی توی آن شب تاریک معدن چراغ انبار مواد منفجره خاموش شد، بهزاد هرچه کرد نتوانست سگ را راضی کند از من جدا شود و با هم بدوند سمت انبار ناریه. سگ انگار با طنابی نامریی بسته شده بود به من. کنارم ناله می کرد و دوست داشت مثل همیشه سرش را بخارانم. آن روزی که شیشه پایم را بریده بود هم سگ دائم جلویم می ایستاد که مرا از چیزی مطلع کند و وقتی ایستادم با نوک پوزه اش پاشنه پای چپم را نشان داد. پا را که بلند کردم تازه عمق فاجعه را دیدم. تا حرکتی کنم سگ همه زخمی که تازه سوزشش را حس می کردم لیسید و خون به آنی بند آمد. بهداری بعدها می گفت با چه تنظیفی خون را اینطور قشنگ بند پاک کردی؟ زخم بی آنکه عفونت کند و بیماری خاصی بعدها ظاهر شود زود خوب شد، اما راستش را بخواهی زخمی دیگر توی دلم باز می شود. دوست بی زبانم، نمی دانم کجایی. بعد از ده سال هنوز هم خیلی ها سراغت را می گیرند و حالت را می پرسند. و تو تنها دوستی هستی که در تمام این سالها، دوست و آشنا خوب به یادش می آورند. 

/ 3 نظر / 7 بازدید
عسل

چقدر این پست عمیق بود...لذت بردم از خوندنش

چوپان (alicheh)

چقدر در مورد نحوه‌ی خوردن میوه‌ها باهاتون همزادپنداری!(؟) کردم!! هندونه‌ی قاشقی! کیوی و انار و ... را با دندان باز کردن!! بعد میگن میوه پوست‌کندنم شبیه چوب بریدنه!! و اینکه هر چیزی(میوه و ...) رو میذارم جایخی که یخ بزنه بعد بخورم! :) و بسوزد پدر عاشقی!

بنفش

میوه همه جورش خوبه ولی این اسمای عجیب غریبی که بردین واقعن میوه ان؟ پس چرا ما نخوردیم هنوز؟ قطعن اگه یکی جلوی من دست بندازه تو رودخونه و ماهی در بیاره ازش دقیقن شکل همون دوستتون میشم یعنی چشام از حدقه میزد بیرون ! ولی شکار نرید خب چرا میرید حیوونا رو میکشین؟ کبوترو میکشین میخورین ؟