اعترافات تکان دهنده-سری سوم

به نام خدا

اگرچه اعترافات زیاد بود ولی مجبور شدم همین چند مورد را بنویسم. بعضی از اعترافات زیادی مثبت هجده بودند و بعضی خیلی طولانی. طبق معمول از فعل اول شخص استفاده شد. بنده فرض را بر خودمانی بودن جمع و بزرگسال بودن خوانندگان گرفتم وگرنه قصد جسارت و بیان مطالب سخیف نداشتم. و طبق سنت، اگر مورد جذاب تر را مشخص کنید ممنون خواهم شد.

1- رفته بودیم اردو. یکی از بچه های کله خراب با راننده جر و بحث می کرد که آدرس فلان جا را از کجا بروند. بحثشان به جایی نرسید. قرار شد از پلیس راه بپرسند. به پلیس راه که رسیدند داد زد: کسی اجازه نداره پیاده بشه. خصوصا خانوما. من الان میام.

دو دقیقه بعد که آمد دید همه خانمها اطراف پراکنده اند. با داد و بیداد همه را جمع کرد و آخر از همه عصبانی آمد بالا. رو به یکی از بچه ها داد زد: "مگه نگفتم اینا نیان پایین. ای کی..." همینجا خشک شد. همه ما زیر صندلی داشتیم روده های پاره مان را کوک می زدیم.

2- سالن ورزشی روزهای جمعه به اساتید اختصاص داشت. محمد که همیشه آویزان و دستمالچی اساتید بود گیر داد که بیا ما هم برویم. با اکراه من هم همراهش رفتم سالن. محمد با یکی از اساتید زیادی چیک تو چیک بود و با همو رفت وسط زمین. بازی خوبی هم داشت و وسط چهارتا استاد پیر و پاتال گل کرده بود. هی از چپ می رفت راست و از راست به چپ همه را دو سه بار دریبل می کرد و بر می گشت. وسط بازی یکی از اساتید توپ را هل داد پشت دفاع. محمد رو به دروازه موقعیت عالی شوت داشت. گارد گرفت و محکم شوت زد. دیدم یکی از اساتید بین پاهایش را گرفته و داد می زند.

تا یک ماه نه من نه محمد توی دانشگاه آفتابی نشدیم. بعدها فهمیدم استاد تنظیم خانواده هم بوده.

3- یکی از ترمها پسری از دانشگاه ... مهمان دانشگاه ما شده بود. بسیار پر رو و مدعی که من اینکاره ام و چه کاره ام. زیاد هم بچه ها را نمی شناخت ولی همان روزهای اول با م که عین خودش پررو بود و بی تربیت چفت شده بودند. یک روز من و اکبر و مهدی ایستاده بودیم که پسرک خندان و با کیفی در دست از کلاس آمد بیرون. مهدی گفت: چته، چرا نیشت بازه؟ پسرک گفت: کیف یکی از دخترا رو کش رفتم. همین ضمن م هم از کلاس دوید بیرون و داد زد : کثافت چیکار کردی؟ نشون بده ببینم؟ کیف را باز کردند. قلبم توی دهنم بود. گفتم : اکبر من دل ندارم. میرم اونطرف. پسرک محتویات کیف را در می آورد و زر مفت می زد. لوازم ارایش، بسته دستمال کاغذی، جزوه ریاضی دو، بعد ناگهان فرش زمین شد، نوار بهداشتی . ناگهان اکبر با عصبانیت گفت: ببینم. کیف را برداشت و کمی نگاه کرد. ناگهان رنگش عوض شد و با مشت و لگد افتاد به جان تازه وارد و م . بلند داد می زد: بی پدر مگه خودت ناموس نداری؟ خودت مگه خوار مادر نداری؟ همین ضمن خواهر اکبر از کلاس آمد بیرون. از آن روز به بعد نه پسرک را دیدم نه م را.

4- قرار بود برایم خواستگار بیاید. خواهرم که تازه پسرش یک ماهه شده بود هم اصرار داشت که حضور داشته باشد. من هم دوست داشتم آبجی به همراه پسرکش باشد. شب شد و مهمانها آمدند. از قضا پدر خواستگار مردی بود بسیار روده دراز و حراف. بعد از نیم ساعت همه سردرد گرفته بودند و من هم که توی آشپزخانه بودم تقریبا جواب منفی ام را قطعی کرده بودم. همین ضمن از توی پذیرایی صدایم کردند که چای را ببرم. بعد از تعارف چای و برانداز شدن توسط 5 جفت چشم. پدر خواستگار حرفش را از سر گرفت که : "زن زندگی باید سر بزیر  و بساز باشه. الان من میشنوم زنا میگن کار کنیم و درس بخونیم و مثل مرد باشیم. نه آقا این حرفا نیست. زن باید گوش کنه ببینه مردش چی میگه. همین خانوم منو می بینید. از یه خونواده مذهبی اومد خونمون. من ازش خواستم حجابشو برداره و برداشت. تمکین کرد از مردش. به این میگن زن... " هنوز نون زن را کامل نگفته بود که ناگهان پسر خواهرم با صدای بلند  ....زاااااااااااااااااااااااااااااااارت....

الان بعد یه سال هنوز برام خواستگار نیومده.

5- (این برای خودم اتفاق افتاده) آسانسور محل کارم دو در دارد. وقتی وارد می شوید در شمالی باز می شود و توی طبقات در جنوبی. این آسانسور به دلیل حساسیت بالای سازنده ساختمان جزو موارد و صفات ویژه ساختمان بوده و هست. بسیار قدرتمند، سخت جان و البته بی صداست. ساعت 9 شب بود. ساختمان ساکت بود و تقریبا خالی از پرسنل. توی طبقه پنجم دکمه آسانسور را زدم و منتظر ماندم. در که باز شد دیدم زن و مردی جوان پشت به من ایستاده اند و با هم صحبت می کنند. من هم بی خبر از همه جا، وارد شدم. کمی منتظر ماندم اما در بسته نشد. دستم را دراز کردم که دکمه "بسته شدن در" را بزنم... چشمتان روز بد نبیند. این زوج بخت برگشته با دیدن دستی که از پشت سرشان ناگهان ظاهر شده چنان ترسیدند و آنقدر جیغ زدند که مرد بیچاره از هوش رفت. زنک هم چتر توی دستش را به حالت چماق توی دست گرفته بود و هی سعی در حمله داشت. یکی دو ضربه به سر و دستم هم زد. شاید ده دقیقه ای طول کشید تا زنک را آرام کردم. بعد هم مرد جوان را کشان کشان تا راهرو بردم و با یک لیوان آب بهوشش آوردم. خلاصه اینکه از آن شب به بعد یک صدای شبیه زنگ توی اسانسور کار گذاشته شد که باز شدن در را اعلام می کند. یک کاغذ هم نصب کردم با این مضمون" این آسانسور دو در دارد. لطفا وحشت نکنید" الان چند وقتی هست که تا کسی مرتکب اشتباه و تخلفی می شود همه می گویند ببریدش آسانسور سواری. این را هم بگویم زوج جوان مشتریانی بودند که خودم نزدیک به یکسال با هزار و یک بدبختی موفق شده بودم دعوتشان کنم به شرکت. البته شکر خدا نه تنها در رابطه مان خللی ایجاد نشد، بلکه من هم این روزها در به در دنبال کار می گردم. (;

6- رفته بودیم یکی از دهاتهای ییلاقی. شب بعد از شام کلی چای خورده بودم و میانه های شب درد عجیبی توی مثانه داشتم. از ترس و خجالت نمی دانستم چطور بروم دستشویی. یادم افتاد اینجا دهات است و پنجره ها رو به حیاط و کوچه های خاکی باز می شود. از همین پنجره هم می شود کاری کرد. از همان پنجره دست به کار شدم. کار که تمام شد با خیال راحت خوابیدم. صبح فردا کنجکاو شدم که ببینم چه جایی متبرک شده؟ از بخت بد من همانجا که نشانه گرفته بودم پارچه ای پهن شده بود که رویش کشک خشک می کردند. با عذاب وجدان روز را تا عصر سر کردیم. وقت رفتن زن صاحبخانه با اصرار همه کشکها را توی نایلون ریخت و داد به مادرم. مادری که هر یک روز در میان یا کالاجوش درست میکرد یا آش کشک. همین شد که بعد از چهارده پانزده سال هنوز جرات نمی کنم آش کشک بخورم.

/ 9 نظر / 9 بازدید
یکی مثل همه

من که هنوز 18 سالم نشده ولی خب خدا خیرت بده حسابی تو دلم خندیدم ( چون سر کار تشریف دارم )

فاطیما

عاااالی بود! [خنده] 4 بعد 6 [نیشخند]

یکی مثل همه

گزینه ی 3. از وقتی خوندمش سوار آسانسور که میشم مثل آدمهای سرخوش هر هر می خندم واسه خودم

گم کرده

راستشو بگم : اولی اصلا خنده م نگرفت . دومی هم اصلا خنده م نگرفت. سومی هم خنده م نگرفت. چهارمی یه کوتاه خندی زدیم. پنجمی خیلی خندیدم.یعنی تصورشو که می کنم خنده م می گیره. ششمی که واقعا ضدحال بود.

فاطمه

اینا رودوستاتون واستون می فرستن؟دوستای وبلاگی؟ موردخودتون ازهمه بهتربود. مورد6:بعضی مرداچقدر.... لااقل نکرده کشکارویواشکی دوربریزه.خانوادش نخورن

آقای نوستالوژی

از اونجا که مصادیق مجرمانه در این متن زیاد بود اعتقاد دارم وبلاگت باید فیلتر بشه تا شماره 7 هم خود به خود شکل بگیره![نیشخند]

یکی مثل همه

الآن دوباره اومدم خوندم این پست رو. کی جای گزینه ی مورد نظر من رو عوض کرده؟[ابرو] (عمراً اگه زیر بار برم که خودم از اول اشتباه نوشتم[خنثی])

فرنوش

آقا شما چرا پست جدید نمی ذاری؟ من هر روز میام این پستتون رو می خونم. دیگه حفظ شدم همشو. مسئولین چرا رسیدگی نمی کنن؟! [ابرو]

نسترن

5 باحال بود تصورش جالبه برام