بدتر از سگ و شغال

به نام خدا

- درایوها را می گشتم که فیلم EX.MACHINA  توجهم را جلب کرد. فیلمی علمی و با توجه به پیشرفتهای بشر، کمتر تخیلی. یا نزدیک به واقعیت. می شود گفت خوش ساخت بود. بویژه در پرداخت شخصیت ایوا، چه نام با مسمایی، خوب کار شده بود. بازیگر هم خوب از پس نقش برآمده بود به اعتقادم. بر عکس دو بازیگر اول و دوم مرد. حتی داستان و شخصیتها هم خوب پرداخته نشده بودند در مورد این دو. مثلن یک مولتی میلیاردر محتاط با ساختن آن ساختمان با آن همه پروتکل امنیتی چطور می آید و یک غریبه را در امن ترین محیطهای شخصی خود وارد می کند. می شد که رسمی تر با قضیه برخورد کند. یعنی باید که اینجور می بود. فیلم کم ایراد نداشت. اما بر عکس در بحث معرفی و برخورد با شخصیت ایوا بسیار قدرتمند بود. تمام فریبندگیهای یک زن را با ظرافت تمام در خود نهفته بود. و آن اتفاق آخر یا بقول داستان نویسان، آن " آن" داستان بسیار عالی اتفاق افتاد. همان چیزی که از سمت شخصیت اول مرد به نظر من خیلی بد به آن پرداخته بودند و ضعف داشت. ببخشید که تکلیف خواننده در نهایت مشخص نمی شود که فیلم از نظر من خوب بود یا بد. عادت کرده ام که بدی و خوبی را با هم ببینم.

-امروز اتفاقی خاطره ای از خاطرات پدر به ذهنم آمد و برای عزیزی بازگو کردم. می گفت سالها قبل، وقتی کودک بود، خانواده ای فقیر کوچ کرده بودند به محلشان. دو پسر داشتند بسیار پر جنب و جوش و شیطان. بضاعتی نداشتند و برای امرار معاش کارگری می کردند. یک روز که مادر خانواده برای کارگری آمده بود مزرعه پدرم-پدربزرگم- حین کار ناگهان دست گذاشت رو قلبش و به حالت غش افتاد روی زمین. زنها دوره اش کردند و آب آوردند. حالش خیلی بد شده بود. به سختی بلند شد و فرستادیمش سمت منزل. پدر به سیاق حال و روز اخیرش باز شروع کرد به گریه. وقتی برگشتیم سمت روستا، دیدیم بچه ها رفته اند از سر شیطنت توی انبار آتش روشن کرده اند و همان ساعتی که این دو طفل معصوم می سوختند، مادر در جایی به اندازه یک فرسخ دورتر، رنج کودکان را حس کرده بود و از پا افتاده بود.

باور کنید اینها داستان نیست. حکایت عشقی ست نانوشته و غیرقابل توصیف. و البته مختص زمانی خاص هم نیست. هنوز هم می شود دید. مادربزرگ همیشه می گفت آدم هر بلایی سرش بیاید، سگ و شغال بشود ولی مادر نشود. من فکر میکردم شکایتی است از سختی و مظلومیت مادرها. بعدها بود که فهمیدم منظورش چیزی ست فراتر از درک و ذهن من. دو سال قبل که یکی از واحدهای بالای محل کار دچار حریقی جزئی شد، آتش نشانها با کمترین فوت وقتی آتش را مهار کردند. شاید جمع زمان مشاهده آتش تا مهار کاملش به 10 دقیقه نرسید. نیم ساعتی گذشته بود که دیدم ماشینی رو به روی ساختمان ایستاد و زنی به حالت احتضار و ناتوان از ایستادن روی پاها از آن پیاده شد. زار می زد و خودش را روی زمین می کشاند. تا آتش نشانها دو کودک سالم را بیاورند نشانش دهند قیامتی شد که بیا و ببین. انگار تعزیه گرفته بودند. تعزیه آتش و مادر و کودک و ...

و سلام بر خیمه های در آتش سوخته، و مادرانی بی فرزند، و فرزندانی یتیم شده. سلام بر تو که روزی پر مصیبت تر از روز تو نخواهد آمد... 

/ 0 نظر / 57 بازدید