دراکولا 5

به نام خدا

هم دلهره داشتم و هم دلم میخواست بدانم این صدای پای چه موجودی است. از پشت مه صدا نزدیک تر می شد و چیزی سنگین، از اعماق دلم تا به زیر گلو را سخت می فشرد. تقریبا مطمئن شده بودم که اسبی ست درشت هیکل. اسب بود. شاید دو برابر اسبهای عادی که توی ترکمن صحرا و یا قصر فیروزه دیده بودم. من این اسبها را فقط یک بار توی یک برنامه مستند دیده بودم. اسبی که از نظر نژاد چندان مناسب نیست. با آن هیکل درشت در تکثیر مشکل دارد و فقط بنیه زیادی دارد. و حالا این اسب نایاب و کم خاصیت پیشاپیش پیرمردی سفید مو می خرامید و مرد ترکه به دست، آرام نزدیک می شد. اسب به من که رسید راهش را کج کرد و من هم دستها را باز کردم. سر بزرگش را آرام نزدیک کرد و به سینه ام چسباند. تکانی کوچک مرا قدمی به عقب هدایت کرد. آرام بود. انگار نیازمند محبت دستی که پیشانی زبرش را نوازش کند. مرد نزدیک شد. شروع کرد به صحبت کردن. فقط اشاره کردم :خواب. کف دو دست را چسباندم به هم و انگار گذاشته باشم زیر سر. پیرمرد سری تکان داد و اشاره کرد بیا. 

خانه ای روستایی و قدیمی، با بوی نمناک تیرکهای چوبی و دیوارهای رنگ شده، بخاری هیزمی و قاب عکسی از زنی جوان. شاید متعلق به بیش از پنجاه سال قبل. همه دارایی مردی بود که کنار اتاق نشیمنش، طویله اسب کوه پیکرش بود. دو کیسه خواب باز کرده بود و خودش خیلی زود خوابش برده بود. نه سوالی در مورد تشنگی و گرسنگی کرده بود و نه نگران بود بلایی سرش بیاورم. برای چه باید نگران می بود. هوا سرد شده بود و ارزش کیسه خواب برایم بیشتر مشخص شد. صدای اسب گاهی بلند می شد. هوا را با شدت از منخرینش بیرون می داد و فکر میکردی آماده است که از مانعی بلتد بپرد. خانه بوی سیر هم می داد. انگار که میهمان مردم شمال شده باشی. میهمان روستایی ترینشان. 

صدای پیر مرد از توی حیاط می آمد. صدای زنی جوان هم شنیده می شد. همان زبان عجیب.چه صبحی؟ از جا بلند شدم و نشستم توی کیسه خواب. آن دو صحبت کنان به در نزدیک می شدند. پشت سر مرد، زنی حدودا چهل ساله وارد شد. سلام کردم. بی آنکه جوابی بشنوم وارد شدند. زن نزدیک شد و گفت: موسیو. پارلو ایتالیانو؟

با سر تایید کردم. مثل قطار شروع کرد یک ریز صحبت کردن. اشاره کردم. پیکو. خیلی کم. باز هم ادامه داد. زدم زیر خنده. مقیاس خیلی کم من و او چقدر متفاوت بود. شاید یک سلام و علیکی بلد بودم و او از خیلی کم من شاید از سطح برلوسکونی به سطح دل پیرو تغییر لحن داده بود. زن که متوجه شده بود لبخندی زد و گفت: انگلیش؟

گفتم: البته اگر مثل ایتالیایی فکر نکنی استاد دانشگاه هستم.

این بار او خندید. گفت: صبحانه؟

مگر می شد بعد از یک روز گرسنگی جواب منفی داد. بلند شدم و گفتم: نه، ممنون. چطور می توانم به شهر بروم؟

...

/ 2 نظر / 20 بازدید
آوا

قلم خیلی گرمی داری کاملا خودمو در اون فضا حس میکنم

آویشن

وای اون تیکه که گفتین سطح برلوسکونی شاهکار بود[چشمک][نیشخند]