به نام خدا

وارد اتاق که شدیم پشت میز مردی نشسته بود با صورتی پرمو و شکمی که اگر دو دستم را باز می کردم شاید به جناحین می رسید. زیر ضربه های سنگین ثانیه هایی که ساعت دیواری روی شیشه ی دلهره آور سکوت حاکم بر اتاق فرو می آورد هیکلم رفته رفته مثل یخ ذوب می شد و زانوهایم سست تر می شدند. عاقبت دهان پرمو شروع کرد به تکان خوردن. باران استغفار و استغاثه شروع به بارش کرد و کم کم تبدیل شد به کورانی از لعن و نفرین. دهان پرمو دهانه ی حلق بی انتهایش را به سویمان نشانه گرفته بود و بی وقفه کلمه شلیک می کرد؛

ـ بر پدر سربازی که... خون شهید ...پایمال... ریشه ... خشک ...من.. می گیرم ... می بندم...

تنها دفاع یهودی بیچاره، آریل، اشک بود و بی وقفه هم مشغول بود. اما من کله شق حتی خمی به ابرو نمی آوردم و همین لج دهان پرمو را بیشتر در می آورد و وادارش می کرد به اتلاف هرچه بیشتر رگبار کلمه.

دود پیرنگی وهم انگیز از افکارمان  زده بود به هوای  بازداشتگاه. سلول غیر از ما میزبان دو سرباز معتاد هم بود. زرنگی کرده بودم و پیش از انتقال زنگی در نهایت ذلت به پدر زدم و گفتنی ها را با شرم هرچه تمام تر گفته بودم. بعد از بیست و پنج شش سال دستم را بسوی پدری دراز می کردم که حتی یک مورد تفاهم هم بینمان نبوده.

جناب ... همان که بقول آریل دخترش مثل گربه ها ملوس بود نیم ساعته حکم را صادر کرده بود. شش ماه اضافه خدمت و تبعید به دوست محمدخان شهری واقع در مرز ایران پاکستان افغانستان. آریل هم تبعید شده بود به تایباد کمین ۱۰۳. با این حساب آریل رسما کشته به حساب می آمد و من هم فراموش شده. صدای خش دار لولای در بلند شد؛

- با شما کار دارند جناب سروانا

و به من و آریل اشاره کرد.

دوباره مثل گردن شکسته ها ایستاده بودیم روبروی دهان پرمو. دهان با همان تاکتیک خورد کننده ی پیشین شروع کرده بود. بوی تعفن سکوت دلم را بهم میزد و لرزه به جانم افتاده بود. اما وقتی تکان دهان شروع شد؛

ـ پسرای من... نکنین ... سرتون... کارتون... احسنتم. در امان خدا

کسی دهان پرمو را تبدیل کرده بود به عیسی مسیح. طوری حرف می زد که امواج صدایش لطافت پرده های گوشمان را ملتهب نکند حتی. مثل وقتی که بهاره می خواست آریل را خر کند. دلبری هم می کرد پدر سوخته.

حکم جدید این بود؛ انتقال به آجودانی فرماندهی ستاد. آریل هم منتقل شده بود به بهداری. از راه پله که آمدیم پایین سر و صورتم از آب دهان آریل لزج شده بود بس که ماچم کرده بود.

ـ عجب بابای باحالی داری ،ای ول ... پسر خیلی گردن کلفتی ها...

من اما از پشت پرده ای اشک، فارغ از بالا و پایین پریدنهای آریل آغوش خیالم را برای مردی تنها در طبقه ۱۴ ساختمان شیشه ای میدان ولیعصر باز می کردم و ذره ذره زیر بار غرور نابجایم محو می شدم.

                                                                           پایان

/ 6 نظر / 6 بازدید
آنکه غريبه خواندی اش

بادگيسوي مرا خواهد ربود درهجوم خلوت يك روزسرد بي توميميرم ميان اشكها درغم بيهودگي از سوز درد بي تو بغضي سرد روحم را گرفت خنده هايم در حرير درد مرد قلب ويران مرا دست غمت در شبي خاكستري تا مرگ برد يادگار روزهاي شاد من لحظه اي اغوش بر يادم گشا بي صدا دوراز نگاه غصه ها باز بر خيل خيال من بيا.

حيران سرگردان وگمنام همچون گمنام ترين سرباز اردوگاه زندگي همچون قويي غريب ميان قوهها کم نمو کم رشد جان سخت همچون درخت هاي ولايت نه نابغه اش مي نويسيم و نه استاد خطابش مي کنيم و نه به معجزة کلمات عنواني را به او نسبت مي دهيم . به تعبير خود او کلاغي که تابلوي منظر ما را متعادل مي کند . در بازيها در نوشته ها در هر جايي که او را ببينيد يا بشنويد احساس آرامش عجيبي مي کنيد . از هر کجاي احساس که با او متقاطع شويد در لحظه هم سفر شما خواهد شد .

آرش

داداشی مهربان سلام فقط يک کلمه: شرمنده! هر چند کم است ولی بپذير عزيز از اينها که نوشتی سر در نمی آورم.. ذهن خلاقت خوب يادم هست اما اينکه حقيقت چيست؟ نميدانم بايد ببينمت.. بايد دلم برايت تنگ است.. نمی آيی پيش ما؟ بابا دلمان لک زد برای ديدنت مرد!

م.فرياد

فراموشت نکردم آقا رضا اما ببخشيد عزيز که فرصت نبود سر بزنم.