آزاری بیان

به نام خدا

بی تو چه بیابانی بودم ای شمس خاور. کویری به باد و بی پرنده. کسی چه می داند، شاید علت طلوع خورشید از مشرق تویی. و می دانم که علت العلل من تویی. اینکه تا نامت را می شنوم، اشک میهمان چشمانم می شود و دلم مانند عرشه ای بر آب، بی قرار و متلاطم می شود. ای شمس خراسان، بهار جان، نور دیده، امام مهربان. السلام علیک یا غریب الغربا، یا علی، یا معین الضعفا. مرا هم بپذیر به حریم نورانی ات. مرا هم میهمان ساحل امن و حرم ملکوتی ات کن. آمین. آمین. آمین.

- احساس نمی کردم یک درد دل ساده و در میان گذاشتن یک حس قدیمی این همه عواقب برایم داشته باشد. به هر جهت هزاران تفسیر متفاوت از رای و نوشته بنده، که از پست پیشین دیدم بیشتر نگرانم کرد که آیا دوستان دست به قلم و تحصیل کرده بنده به قدر یک باز خوانی دوباره حوصله و تامل دارند؟ و اینکه اگر قائلیم به برداشت ازاد و هرمنوتیک متن- که نمیدانم چیست- و تئوری مرگ نویسنده، پس من و دیگران هم آزادیم که از متون شما برداشت آزاد و شخصی داشته باشیم و شما هم حق اعتراض و بقول کامنتی شخصی" ماله کشی" نخواهید داشت. بخدا منظورم نه این بود که مردی هستم به قدر فلان سوپر استار، محبوب، و نه مردی دنیا زده و زاهد و نه .... . منظورم از مطلب پیشین نداشتن اعتماد به نفس بود و اینکه آن همه شعار زیبای "بی تو می میرم" دوستانی که عرض حالشان را مختصری ارائه دادم، الحمدلله و به شکرانه خدا فراموش شد و امروز بی کس دیگری هم نمی میرند. و همین هم درست است.

- همراه هادی از بازار برگشتیم منزل و تا بساط شام را چیدیم، هنوز خورشت را روی پلو نریخته صدای در بلند شد. جوری در را کوبیدند که من گفتم کسی آمده برای دعوا. در را که باز کردم، آقای همسایه سراسیمه گفت: یکی توی خونمونه. و اشاره کرد به دری که باز بود و خانه ای که مثل گور تاریک بود و وهم انگیز. خلاصه بگویم، طی چند ساعتی که همسایه رفته بود برای میهمانی، دزد آمده بود و هر چه می شد به آنی برد را برده بود. و بماند که چه محشر کبرایی برپا شد. وقتی غائله خوابید، من و هادی ماندیم و شامی که دور از جان شما از زهر هم کوفت تر بود.

- انتهای شب، حوالی یازده، فیلمی پخش می شود به نام انقلاب زیبا، تیتراژ انتهایی فیلم را کسی می خواند که نزدیک دو دهه از زندگی اش را لال که نه، بد صدا و خروسک گرفته گذراند. و امروز یکی از پرتلاش ترین و پرطرفدارترین دوبلورهای کشور است. صدایش را روی نقش زیبای شرک شنیده اید. یا مجموعه های جذاب علی درخشی. این هم شاهکار آخر و صدایی گرم. " انگار دل منه، که داره میشکنه....." این را برای تویی گفتم که میگویی دیگر نمی شود. و درهای امید و "می شود" را به روی خودت می بندی. برای همه ما، در هر سنی و شرایطی، راهی است برای برون رفت و برنده شدن. پس بلند شو زحمت دست رو زانو استوار کردن را بکش و یک بار هم که شده ببین و بگو گمی شود". بخدا می شود.

- همیشه نگران بودم که وقتی پدر به یاری خدا از اتاق عمل سالم بیرون امد، در لحظه های بی تابی قبل از بهوش آمدن چه می گوید. نگران بودم که شاید حرفها و کلماتی بشنوم که هیبت زیبای ستون بلند و محکم پدر را پیش پسر خدشه دار کند. وقتی آن شب، غیر از ناله ها و صداهای نا مفهومی که از حنجره اش می شنیدم، استغاثه " یا امام زمان" را شنیدم، انگار خبر قبولی از آزمونی سخت و سنگین را به من مژده می دادند. فرق است بین من و کسی که عمری تو را صدا زده یابن الحسن. اللهم عجل لولیک الفرج.

/ 2 نظر / 7 بازدید
آقای نوستالژی

وقتی یکنفر تو رو تحت فشار میذاره تا شامی رو که بهش باختی زودتر بهش بدی مگه چاره دیگه ای هم میمونه؟... به همسایه تون بگو حلالم کنه آقا!

leora

برای ما که دورمانده ایم عمری! ازخویش ، از قلم، از هرچه غیر از این من است..... آیا دوباره میتوان امید رستن داشت؟! آیا دوباره میشود برگشت وازنو آغاز تازه ای کرد![برما دعا کنید]