ایستگاه تهمت

به نام خدا

تا سوار مترو شوم همه صندلی ها پر شده بود. ایستادم کناری و منتظرم شدم قطار از ایستگاه تجریش راه بیفتد. روی صندلی کناری زنی بچه به بغل نشسته بود و کودک - حدودا یک ساله - گریانش را تکان می داد. صدای کودک هر لحظه بیشتر می شد و کم کم همه نگاههای سرزنش بار به سمت زن خیره شد. زن ملتمسانه خطاب به کودک گفت: خستم کردی. از صبح داری گریه می کنی.

همینطوری و خلاف همه عاداتم دلم سوخت و گفتم: بدهید من بغلش کنم شاید ساکت شد. کیف را دادم به زن و بچه را تحویل گرفتم. شاید ده ثانیه نشد که بچه ساکت شد و شروع کرد با انگشت تصاویر روی دیوار را نشان دادن و خندیدن. به ایستگاه قیطریه که رسیدیم، مترو کم کم شلوغ شد. بچه هم آرام شده بود و می خندید. خیالم راحت شد و تحویلش دادم به مادر کودک. هنوز قطار راه نیفتاده بود که نق و نوق بچه هم شروع شد. به موازات گریه های کودک، نگاه شماتت بار مسافرین به مادر هم بیشتر شد. نگاهم افتاد به مسافرها. نه اتفاقا نگاهشان به من بود. جوری نگاهم می کردند که من خودم بارها همانطور به پدرهای بی مسولیت نگاه می کردم. زبانم بند امده بود. زیر نگاه سنگین بقیه، کیف را تحویل دادم و بچه را بغل کردم. باز بچه ساکت شد و همین بقیه را در پدر دانستن من بیشتر مطمئن کرد. این بار نگاهها ملامت بار بود. " واقعا که. این همه مردم اذیت شدن. خب از همون اول." دوباره کودک را تحویل دادم و باز به فاصله کمی صدای بچه بلند شد. افسر پلیسی هم به جمع شلوغ تر شده مسافرین اضافه شده بود. زیر نگاه جهت دار مردم خطاب به من گفت: خب اقا بچتو ساکت کن دیگه. 

 نمی دانم چرا لال شده بودم. دوباره رفتم که بچه را بغل کنم، ناخودآگاه گفتم: شرمنده میشه بچه رو بدید به من؟ 

لحن غریبم آنقدر تابلو بود که نگاهها همه به صورت "اینا نسبتی با هم ندارن" در آمد. افسر پلیس با تندی گفت: ببخشید شما با هم نسبتی دارید؟

تا بگویم نه، زن گفت: بله جناب. 

من جوری متعجب شدم که همه نگاهها بالاتفاق به حالت" آخ، ... آخ" در آمد. افسر که انگار دزد گرفته باشد با حالتی طلبکار گفت: چه نسبتی؟

زن گفت: ایشون یه مسافرن مثل بقیه، فقط لطف کردن و انسانیت کردن، بچمو ساکت کردن. نسبت ایشون با بنده اینه.

قطار رسیده بود به شریعتی. زن از جا بلند شد و با نگاهی مستقیم افسر را از رو برد. بچه را به بغل گرفت و از برابر چشمان توی پوز خورده مسافرین، از واگن بیرون رفت.

هنوز قطار درست و حسابی راه نیفتاده بود که مردی به آرامی - ولی جوری که بقیه بشنوند- گفت: طرف مخ زنه رو زده بود اگه آقا پلیسه گیر نداده بودا. و با دوستانش شروع کرد به خندیدن.

 باز نگاههای سنگین مسافرین شروع شد. نگاههایی که بیش از فریادهای دشنام، تن و جان را می سوزاند و در خود حل می کرد. آرام به خودم گفتم: ببین! این همان چیزی است که راه بزرگترین انسانها را زده و پایشان را در جهت پیمودن مسیرشان لرزانده. وقتی از قطار پیاده می شدم. جای سوزان نگاه همراهان دهن بینم، پشتم را می سوزاند.

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یکی مثل همه

درد کمی نیست این درد. امیدوارم کم کم یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم و بدتر از اون حکم صادر نکنیم.

سلام. خوشحالم كه از بين دوستان قديم، شما هنوز هم هستيد و مينويسيد. پايدار باشيد [گل]

فاطمه

چه خوب که شما کاری روکه درست بود کردید. حرف ونگاه مردم همیشه هست.مهم وجدان شماست که سالمه. پس بچه خوب ساکت می کنید.یادمون باشه[زبان]

و اين خيلی حس خوبی ميده به آدم كه بعد از مدت ها كه برميگرده و بين وبلاك دوستان ميگرده تا يه اثری ازشون پيدا كنه و يه خبری بگيره، بين يه سری وبلاگ كه يا حذف شدن، يا با يه پستِِ خداحافظی رفتن و يا مدت هاست كه به روز نشدن، يهو يه دوست باشه و بنويسه. خيلی حس خوبيه رفيق. ممنون كه هستين

فرنوش

نظر و حرف مردم! مهمه؟! من قبلنا فکر می کردم خیلی مهمه! اما الان وقتی می دونم کاری درسته، انجامش میدم و به حرف مردم اهمیت نمی دم....

ستایش

راستی چه جناس تامی داره این واژه های ثواب و کباب ! گاهی قبل از هر خیری بوی کبابش بلند میشود...مثل همین ماجرای کودک ، گریه ،مترو و دست کمک تو!

گم کرده

میگم بهتر بود کلانتر می پرسید خانم با بچه چه نسبتی دارند (ولی نه بعضی مادرا نمی تونن آرامش رو به بچه شون منتقل کنن.حالا رو چه حسابیه نمی دونم.ما هم یه مورد داشتیم با اینکه مادره شخصیت آروم و خونسردی داشت اما گریه هاو لجبازی های بچه ش شهره بود.!!) اما اینکه آدما اشتباه فکر کنند چیزعجیبی نیست،خب عادت نکردیم به لطف کردن بی حساب

آقای نوستالوژی

آقا امان از حرف مردم.حالا خوبه به جای بچه مادر بچه رو بغل نکردی مگر نه اونوقت چه حرفها که نمیزدن!... از شوخی گذشته من چند سالی هست تمرین میکنم به حرف مردم هیچ اهمیتی ندم و در این راه به لطف خدا و مقام معظم رهبری! توفیقاتی هم حاصل شده. به قدری که حالا گوش دیگر کاملا تبدیل به دروازه شده. درضمن همونطور که اشاره کردی ما یه بار از دنیای وبلاگنویسی خداحافظی کردیم ولی حقیقتش دیدیم از جوونها آماده تریم دوباره برگشتیم!... من میترسم از زندگی هم خداحافظی کنم و برم و بعد در زندگی های بعدی خودم باز بیام ببینم شما داری مینویسی!... میخوام چند تا وبلاگنویس از میلان دعوت کنم برات خداحافظی باشکوهی ترتیب بدم بلکه بی خیال بشی.

ساجی

سلام رفیق. چقدر لذت بردم از کارتون. آفرین. خب مردم ما اینطورند! و جالبه که وقتی کسی واقعا مخ کسی را می زند را گناهکار نمی دانند و می گویند: خب او هم دل دارد و باید آزاد باشد... به بودنتان افتخار می کنم. [گل][گل][گل]

علیرضا

سلام دایی. این متن ها یه طرف این یکی عجیب با آهنگ وبلاگت همراه بود.......کیف کردم.