چرخ دنده

به نام خدا

دستگاه که از کار افتاد رحمت دوید و گفت: مهندس من خودم بلدم درستش کنم.

نگاهش کردم. نگاهش را دزدید و گردن کج گفت : ها؟

گفتم: مهندس باباته. چند بار بگم من مهندس نیستم!

همان حالت ایستاده بود و دهانش به لبخندی بی معنی نشست.

- ببخشید مهندس...ا ... ببخشید آقا. بخدا زبونم نمی چرخه... حالا برم درسش کنم؟

- نه. نیازی نیست. بچه های تعمیرات میان درستش میکنن.

- آخه آقا بلدم که میگم. صد بار ور دستشون ایستادم... میرم بالا دستگاه...اون دریچه رو باز میکنم... چرخ دنده ها رو چفت می کنم...

- عزیز من، وظیفه شما نساجیه، وظیفه اونا تعمیره، وظیفه بنده هم اینه که نذارم شما جز نساجی کار دیگه ای بکنی. برو به سلیم بگو زنگ بزنه حاج احمد. بدو پسر.

نمی توانست بیشتر از یک ثانیه توی چشمهایم نگاه کند. سربزیر بود و کنجکاو. کمی قوز کرده راه میرفت. عجیب دلش زن میخواست و هنوز قسمتش نشده بود. معتقد بود. فرق داشت با بقیه. اگر می گفتی امشب بمان نمی گفت چرا. نمی گفت تا کی. نگاه می کرد که من چه می گویم. روی حرفم حرف نمی زد مگر جایی که کنجکاویش گل می کرد. اصلا بقیه روی حرف شنوی او حرفم را می خواندند.

آمدم سمت دستگاه محمد صادق که جیر جیر میکرد. گفتم: این چشه؟

محمد صادق توضیح می داد. با هوار توضیح می داد که چه شده و چه باید کرد که صدای یا امام حسین و یا ابالفضل بلند شد.

برگشتم سمتی که همه به سویش دوان بودند. آخرین چیزی که به یادم مانده، تن آویزان رحمت بود که دست و پا میزد، و سر له شده ای میان چرخ دنده.

 

 

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی

اومده بودم بگم : تاریک ترین ساعات دقیقا پیش از سحر است............

نازبانو

بعضی از خاطرات اونقدر تلخه که حتی مرهم زمان هم از تلخیش کم نمیکنه. انگار همین دیروز بوده که اتفاق افتاده و هنوز بوی نویی میدن این خاطرات گس! اینجور موقع ها از خودم میپرسم اگر اون روز اون کار انجام نمیشد،اگر اون آدم اونجا نمیرفت و اگر... ولی هیچ جوابی برای اگرهای انجام نشده پیدا نمیکنم!

...

غرور.... يه روزي شكستمش بخاطر دلم... اما ياد گرفتم واسه هيچ‌چيزي نشكنمش... حتي دلم

خرچنگ

ترسناک بود

ستایش

نمیدونم خوشت میاد یا بدت؟اما چرخ دنده رو که خوندم اونقدر حالم بد شد و رنگم پرید که جرات خوندن برف ,معدن و سگ رو از دست دادم.یعنی احساس کردم سبک نوشتنت باید این باشه.ببخشید که قضاوتتون کردم اما اینم از ترس بود. موفق باشید.

بنفش

توی پست قبلی گفته بودم: بنویس. ولی نه دیگه اینقدر وحشتناک و نزدیک. تمام چایی ام خالی شد روی لباسم!

نازبانو

حالا ما باید ذوق این دوست رو به چه نحوی به نشاطِ نوشتن دعوت کنیم؟! با اعترافِ خودتون معلوم شد که نبوغ نوشتن دارید( البته من تا حد زیادی هم با تفکرات اعتقادیتون موافقم و هم با اعتقادات سیاسی تون سبک نوشتنتمون رو هم میپسندم). با اعتراف به نابغه بودنتون، من یک نفر سطح توقع ام از دوست نابغه ام میره بالا و دلم میخواد نوشته های دوست نابغه ام رو تازه به تازه بخونم [چشمک]

محمدصادق

خیلی خوب به نقطه ی اوج رسیدی چون یک لحظه یکی روی اعصابم راه رفت ------ خدا رحمتش کند