دل خوش به تار مو

به نام دوست

چقدر به دلم نشست شعری که امین روشنی، شاعر آرام خرم آبادی، از قول شاعری ناآشنا برایم خواند:

 

دلم به تار مویی خوش بود،

   شانه‌اش کردی؟

 

یا این شعر که هادی عبدالحسینی از قول شاعری افغانی برایم خواند:

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت،

پیاده آمده بودم،

                   پیاده خواهم رفت...

 

چقدر حس بعضی نوشته‌ها کشش دارد. چقدر گاهی، دل آدم هوای حسی ورای زمان و مکان می‌کند. خوشحالم می‌کنید اگر شعری، نوشته‌ای با همین حس برایم ارسال کنید.

 

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اوا

من از شعری که بالای وبم نوشتم خوشم میاد! یا از تصویر سازیهای سهراب.

روح الله

سلام. اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیدم تا بوسه بارانت کنم... بروزم با خاطراتی خواندنی درباره عشق شهدا به حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) [گل]

نگار

با دلآرامی مرا خاطر خوش است کز دلم یکباره برد، آرام را [گل]

(ل.ا.سماء)

[گل]

ستایش

سلام ممنون از حضورتون موفق تر از پیش باشید

جاويدي

شعر هاي دلنشيني بود سرخي كفشت اي يار از خون عاشقانست كاري نمي توان كرد پاي تو در ميانست

پسرک چوپان

سلام از آشنایی با ما خیلی خوشحالم. بخصوص که مثل خودم اهل شعرید قلمتان پر از جوهر معرفت یا حق

هادی عبدال!!

چشم تا باز کنیم لحظه دیدار گذشت همه طول سفر یک چمدان بستن بود! سلام رضا :تو هم مثل من یه وقتایی(امیدوارم فقط یه وقتایی!) سوزنت تو گذشته ها گیر می کنه ها! البته من خیلی بدم نمیاد چون چیزی که الان هستیم یه قدریش از همون گذشته هامونه.به هر حال قشنگه

عطا

1-نانوایی هم جوش شیرین می زند بیچاره فرهاد...! 2-از تنه همه درختان دسته تبر بریدند... ما هم این وسط، مداد شدیم

witty_boy

salam khoobi in sheret kheyli ghashange man bahash khatereh daram az imke oomadi be hem sar zadiam vaghean mamnoonam