اولین شب نارامش

به نام خدا

1- شب قرار بود همراه محسن و امین برویم منزل و جای شما خالی یک شام سه نفره تناول کنیم. ابتدای خیابان ... پیاده شدم برای خرید مرغ سوخاری. صاحب فروشگاه گفت دستگاه pos شان خراب شده و از همین عابر بغل پول بگیر. نزدیک خودپرداز احساس کردم کسی با صدای شبیه " پیست" به من اشاره می کند. تا سرم را بلند کردم، دیدم دوجنسه ای سیاه پوش اشاره می کند که ....!!!!. سرم را برگرداندم و رفتم. بعد از پرداخت هزینه و نشستن توی ماشین، محسن گفت : چرا رنگت پریده؟ گفتم: هیچی فقط این مرغو بگیر. در را باز کردم و بلافاصله دل آشوبم را توی جوب .... -گلاب به روتون-. این بود که اولین و بدترین شب نارامشم را گذراندم.

2- آن گربه معروف توی جمالزاده را به خواهرزاده ام نشان دادم و گفتم ببین چقدر بزرگه؟! شب که رفته بودیم منزل پدر و داشتیم اندازه آن گربه را بازگو می کردیم، هل شدم و بجای اینکه بگویم دوبرابر گربه عادی است گفتم دو برابر "گده عابی" است. الان چند روزی است همه فامیل و آشنا به اتفاق به گربه جماعت می گویند " گدّه".

3- کنار حوض آبی توی پارک نشسته بودم و به دو ماهی تازه وارد این حوض نگاه می کردم. پسرک چهار پنج ساله ای هم به تنهایی ام اضافه شد. وسط فکر و خیال با صدای برخورد سنگ پسرک به آب حوض تکانی خوردم. گفتم : عمو جان نکن ماهیها می ترسن خب.

پسرک معصومانه نگاهم کرد و گفت: الان از من ناراحت شدن؟

گفتم: آره ولی اگه دیگه ازین کارا نکنی یادشون میره دیگه ناراحت نمیشن.

گفت: الان دارن به من فحش می دن؟

گفتم: نه عمو جان. اینا ماهی ان. فحش بلد نیستن. واسه چی باید فحش بدن؟ کار زشتیه.

گفت: الان به من میگن: نکن توله سگ!!!!

یک ربعی چشم تو چشمش نشسته بودم و نمی دونستم الان چجوری بزنم تو دهنش که طبیعی جلوه کنه.

4- یک هفته ای بود که اصلاح نکرده بودم و اون روز هم کاپشن سورمه ای احمدی نژادی تنم کرده بودم. شبیه آقا مقدادها رفته بودم سر کار. وسطای کار به یکی از همکارا گفتم تو تجریش یه قهوه خونه سنتی دنج میشناسم بریم یه چیزی بخوریم اونجا. جای شما خالی راه افتادیم و رسیدیم چهارراه مقصود بیگ نزدیک منزل پرفسور حسابی. از در رفتم تو. یک هو تمام سر و صدای قهوه خونه که پر از دختر و پسر بود ساکت شد و  همه به اتفاق صاحب قهوه خونه - آقا ابراهیم؟- بر و بر به من خیره شدند. فقط صدای قل قل قلیون یه پیرمرد میومد. آرام و معصومانه گفتم: اومدم املت بخورم.

قهوه خانه مثل بمب ترکید.

پ.نوشت: هشت سال جنگ اگرچه خیلیها و خیلی چیزها را از ما گرفت، اما خاطرات کم رنگ آن روزها برای من و خیلی های دیگر، چیزی جز صفا و صمیمیت و یک رنگی مردم، بازگو نمی کند. 

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
یک جرعه آرامش(بانوی بهار)

سلام.. برای مورد 1 [سبز][سبز] برای مورد2 گده عابی دیگه آخرش بود[لبخند] برای مورد3 احتمالا خود بچه از این فحشها زیاد شنیده که فکر کرده ماهیها هم همچین فحشی میدن...[ناراحت][ناراحت][ناراحت] برای مورد 4 چی کشیدین اون لحظه؟؟؟ [ابرو] پ.ن را کاملا موافقم..[پلک]