به نام خدا

نوشته بودم « دیوانگی این نیست که عقل نداشته باشی، کافیست بین چند فکر بسته تنها باشی»

یکی دو روز بعد که برای اضافه کردن و تولید برند جدید بحث می کردیم، زیر بار نمی رفت و آخر سر گفت: تو که منو دیونه می دونی. واسه چی نیاز به من داری؟!!!!

گفتم: این حرفها اون دنیا جواب داره. من کی همچین حرفی زدم؟!

دست کرد توی جیبش و پستی که توی لاین گذاشته بودم را نشانم داد.

توی دلم گفتم: ببین طرف این همه مدت چقدر خودش را دست بالا گرفته و مهم دیده که هر چه این چند وقت نوشته ام را رو به خودش دیده. 

شب که توضیحی برای پست قبل گذاشتم، تازه دو زاری جناب جا افتاد که اصل داستان چه بود. 

پ.ن: بطرز عجیبی بعضیها تمایل دارند به برداشت منفی و غیر دوستانه. از هر حرکت و حرفی برداشتی می کنند که تو برای داشتن چنان مقصودی می بایست دیوی می شدی در حد هانیبال لکتر، یا خانواده تناردیه. عجیب اینکه یک سال گذشته چند مورد این شکلی را دیده ام. چه در مورد خودم، چه در مورد دیگران. خدا بخیر کند.

/ 1 نظر / 7 بازدید
آقای نوستالژی

هانیبال گفتی وکردی کبابم!... خدا نکنه شما هانیبال لکتر بشی. اونوقت میتونی به جای شامی که بردی و نگرفتی بیای و خود رفیقت رو بخوری!... ((نمیدونم چرا کابوس این شام دست از سرمون برنمیداره!)