سگی بجای همه

به نام خدا

- بعد از دو ماه بهزاد دیگر شبها نمی آمد و من او را هم از دست دادم. البته عادت کرده بودم و برایم تنهایی شبهای معدن عادی شده بود. نیمه های شب ناگهان با صدای در زدن بیدار شدم. کسی تند تند در فلزی اتاقک که نیمه بالاییش پنجره داشت را می کوبید و آنسوی در هم کسی دیده نمی شد. اسلحه را مسلح کردم و بسم الله گویان در را باز کردم. سگ کنار در دراز کشیده بود و مسلسل وار با دمش به در می کوبید. انگار نه اگار که من طفلک از ترس از ما بهتران داشتم سکته می کردم.

- اطراف اتاقک می گشتم که صدای پارس سگ بلند شد. با سگ که باشی می توانی تشخیص بدهی که هر مدل پارس چه مفهومی دارد. اینبار یعنی خطری بیخ گوش ما. تند دویدم و چراغ قوه را برداشتم و با اسلحه آمدم سمت سگ. صدای هیس خشنی از بین علفهای خشک روبروی اتاقک شنیده می شد. نور چراغ قوه را انداختم روی نقطه مورد نظر. حدس می زدم مار باشد. افعی البرز. بسیار خشن و بزرگ. سگ را به زحمت از مار دور کردم. مار راهش را گرفت و رفت. سگ تا مدتها عقب او پارس می کرد.

- داشتم می رفتم ابتدای جاده منتهی به معدن. زنجیر ورودی را باید چک می کردم. موقع برگشتن, سگ دائم سرش را به کف پایم نزدیک می کرد و حین راه رفتن کم مانده بود لگدش کنم. بعد از چند تکرار شک کردم. نگاه کردم به پایم. اینبار که بجای پوتین با دمپایی اینهمه راه را آمده بودم, کف پایم را شیشه بریده بود و داشت خون می امد. پا را بلند کردم که ببینم زخمش چه اندازه است. سگ با اصرار آمد و روی زخمم را لیسید. می دانستم که بزاق سگ و کلن حیوانات گوشت خوار حاوی مواد ضد عفونی کننده است -البته نه سگ بیمار-. خون بند آمد و اثری از آن روی پایم نبود.

- رو به غروب نشسته بودیم و منظره دل انگیز کوهها و فررفتن خورشید را نگاه می کردیم. ناگهان با صدای بلند پارس سگ از جا پریدم. داشت به ماشینی که از جاده ای دور رد می شد پارس می کرد و من هم بی خیال که نشسته بودم با آن صدای آنی و ترسناکش ترسیده بودم. داد زدم و گفتم : کوفت. یواشتر. ترسیدم.

چند دقیقه که گذشت از سکوت او متعجب شدم. لحظه ای باخودم گفتم یعنی فهمیده؟ نگاهش کردم. داشت بی صدا برای آن ماشین پارس می کرد و دندان قروچه می رفت.

- کاش امروز هم دوستی پیدا می کردم که در عین بی عقلی, مرا دنیای خود می دانست و من هم در عین داشتن دوستان زیاد, او را همدم بی ریای خودم می دانستم.

/ 8 نظر / 10 بازدید
ساجی

سلام. چه خاطراتی با سگ ها داشتید! واقعا موجودات فهیمی هستن سگ ها. خدا کنه دوستی با معرفت بالا از انسانها داشته باشید. کسی که واقعا دوست باشه و همدم بی ریاتون... دوست خوب نعمت خیلی بزرگیه.

سلام...سگ حیوان باوفاییه.امادنیا اونقدرهم تیره نیست که انسان باوفانبینیم.امیدوارم بیک وفاداربرسی.[گل]

ساجی

بله خوب. یکی ش هم خود شما [لبخند]

عمه

سلام.ببخشید اون نظر بدون اسم من بودم...شرمنده[گل]

ساجی

نه نه [من نبودم] دور از جونتون. منظورم این نبود! شما دوست با معرفتی هستید! فقط همین[ناراحت]

آقای نوستالژی

من تا به حال هیچوقت نشده مدتی رو در کنار حیوان خاصی سر کنم. اما حتما در حیوانات و به خصوص سگها چیزی وجود داره که خیلی از آدمها همین حس شما رو نسبت بهشون دارن.