تن ها

«بگریز،دوست من،به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگِ بزرگ مردانِ کر و از نیش خُردان زخمگین می بینم.
جنگل و خرسنگ نیک می دانند که با تو چگونه خاموش باید بود. دیگر بار چونان درختی باش که دوستش می داری؛همان درخت شاخه گستری که آرام و نیوشا بر دریا خمیده است.
بگریز،دوست من،به تنهایی ات بگریز!به خردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته ای. از کین پنهانشان بگریز! آنان در برابر تو سراپا کین اندو بس.
بیش از این برای راندنشان دست میاز! آنان بسیارند و سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.
این خردان و بیچارگان بسیارند و ای بسا بناهای سرفراز که از چکه های باران و رویش گیاهان هرزه از پای در آمده اند.
سنگ نیستی، اما چکه های بسیار تو را سفته اند و همچنان چکه های بسیار دیگر تو را از هم خواهند درید.
بسا مهربانانه به نزد تو می آیند. اما این همانا زیرکی ترسویان است.آری،ترسویان زیرک اند.
از آنجا که مهربانی و دادگر،می گویی:«گناه شان چیست اگر که زندگی شان کوچک است!» اما روان تنگشان می اندیشد که«هر زندگی بزرگ گناه است.»
غرور خاموش ات ایشان را نا خوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سبک جلوه کنی،شاد خواهند شد.
بگریز، دوست من،به تنهایی ات بگریز! بدان جا که بادی تند و خنک وزان است! سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.»
«چنین گفت زرتشت اثر نیچه»

«بی نوا»

/ 2 نظر / 6 بازدید
لئورا

به زمین * افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن و چه لرزی که دوید ازبن غم تا بهشت من درخویش و کلاغی لب حوض خاموشی و یکی زمزمه ساز تنه تاریکی تبر نقره نور و گوارایی بی گاه خطا بوی تباهی ها گردش زیست شب دانایی و جدا ماندم : کو سختی پیکرها کو بوی زمین چینه بی بعد پری ها؟ اینک باد پنجره ام رفته به بی پایان خونی ریخت بر سینه من ریگ بیابان باد چیزی گفت و زمان ها بر کاج حیاط همواره وزید و وزید این هم گل اندیشه آن هم بت دوست نی که اگر بوی لجن می اید آنهم غوک که دهانش ابدیت خورده است دیدار دگر آری روزن زیبای زمان ترسید دستم به زمین آمیخت هستی لب ایینه نشست خیره به من : غم نامیرا * موفق باشی

بی نام

واقعا خوش به حال ترسوها و احمق ها.