دراکولا8

شبهای جنگل، مثل شبهای کویر، یا کوه، شبیه دست مادر است. نرم و نوازشگر. از پنجره نسیمی خنک می وزید تو. وسنا قبل از رفتن تاکید کرده بود قبل از خواب پنجره را ببندم. دلم نمی آمد. بلند شدم که پنجره را ببندم. میلیان و مونا از پشت پنجره اتاق خواب خودشان برایم دست تکان دادند. دست تکان دادم و پنجره را بستم.

 آفتاب تازه طلوع کرده بود که مینی بوس کهنه آمد و کنار مدرسه ایستاد. کوله را توی بغل گرفتم و سوار شدم. دلم میخواست از وسنا و ادور و آن پیرمرد برای بار آخر تشکر کنم. تکه کاغذی از توی کوله در آوردم و رویش نوشتم: سپاس بابت همه مهربانیهایتان. و دادم به پسرک چوپانی که گله را هدایت می کرد. گفتم: وسنا ماگنا. اکی؟ پسرک سرش را تکان داد و کاغذ را گرفت. مینی بوس درهای کشویی را بست و راه افتاد. من بودم و زنی جوان با نوزادی هشت نه ماهه. جاده از بین مزارع و باغها گذشت و خیلی زود بین رازور و جنگل سیاه قرار گرفت. عرض رازور به مرور کم می شد و آرام آرام در اعماق دره ای مهیب فرو می رفت. جاده به موازات دره ارتفاع می گرفت و جنگل آنقدر انبوه شد که تقریبا هیچ نوری از آفتاب دیده نمی شد. واقعا نام جنگل سیاه برازنده این منطقه بود. سروهای بلند پوشیده از خزه، شبیه دیوهایی پشمالو، ساکت ایستاده بودند و دست به آسمان گرفته بودند . مینی بوس به آرامی مردی پیاده، حرکت می کرد. صدای نق نق کودک بلند شد. کم کم تبدیل شد به گریه و در آخر صدای شیون بود و تلاشهای بی فایده مادر برای ساکت کردن کودک. راننده از آن جلو یکی دو جمله گفت و زن هم جوابهایی داد. و این پرسش و پاسخ تبدیل شد به مشاجره. از جایم بلند شدم و روی صندلی کناری زن نشستم. کودک مثل مار به خود می پیچید و گریه می کرد. با چشمهای خیس و آبی اش جوری معصومانه نگاه می کرد که کم مانده بود بزنم زیر گریه. کودک را از زن گرفتم و اشاره کردم به پوشک. شانه ای بالا انداخت. کودک را دوباره گرفت و خواباند روی صندلی کناری اش. پوشک که باز شد کودک نفسی تازه کرد و آرام گرفت. انگار آتشی درون مغزم خاموش شده بود. هم من و هم زن آرام گرفتیم. اما راننده یک ریز حرف می زد. کمی که گذشت زن هم شروع کرد به جواب دادن. درست سر پیج راننده برگشت و با عصبانیت رو به زن چیزهایی گفت. همین آن چرخهای ماشین روی شانه خاکی جاده لیز خورد و تا راننده بجنبد توی نهر سمت راست جاده به پهلو افتاد...

/ 7 نظر / 28 بازدید
آویشن

نمیدونم چرا ولی بعد خوندن این قسمت حس کردم دلتون برای خونواده ی وسنا و ادور تنگ شده.

یکی مثل همه

ای وای... یعنی مردین؟[ناراحت][نیشخند]

تارا

یعنی اون مادر چرا مشکل بچش رو تشخیص نمیداد؟!!!

عسل

خب ما منتظریم...چی شد بعدش؟[لبخند]

فرنوش

ما منتظران قصه ی شماییم.

بی صبرانه منتظر ادامه ماجرا