به نام خدا

این بلایی که پرشین بلاگ بر سر خود و ما آورده انگار بدتر از آتشفشان پمپیوس بوده. نه من میل نوشتنم میگیرد و نه اصلن جنبنده ای از این حوالی می گذرد. دردناک تر اینکه اگر بنا به دلنوشت بود، این روزها مهمترین و لازم ترینش بودند.

- وقتی دلت بند به بند در تسخیر فرزندت باشد، مثل همه پدر و مادرها، تاب و توان دوری و بریدن نداری. برای من تصور دوری اینگونه مثل مرگ یک عزیز بود. مادر زنگ زد و ته دلم را خالی کرد. پنجشنبه لعنتی انگار اره به دست ایستاده بود که با زجر تکه تکه ام کند. و اگر خدا آن بالا نبود این می شد. امروز از بابت روزهای سخت تر گذشته شاکرم. وگرنه دوری از ایلیا برایم از هر سمی کشنده تر بود و شاید باشد. 

- هروقت لازم شد برایت می نویسم. از حرفهایی که بین پدر و پسر باید گفته شود. حرفهایی که شاید خواندن و یا شنیدنش هم چیزی به تو اضافه نکند، اما برای من مثل گدازه هایی است که باید از قلب آتشفشان بیرون بریزد و سرد شود. 

- از در وارد می شوم، دو دمپایی آبی روشن و رها شده ات مثل تیغی تیز جگرم را می خراشد. غم مثل کوهی روی سینه ام می نشیند و سکوت می شود چاره کار.

-با این همه شک ندارم که این نیز می گذرد. شک ندارم خدای بالای سر، همان خدایی است که مرا از هر غمی بارها رهاند و تورا به من داد. با همان دستهای کوچکک و دل معصومت باز دعا کن. مثل دیروز که که دعا کردی خدایا مریضارو شِفا بده. باز هم دعا کن و بگو خدایا عاقبت بخیرمان کن. بگو خدایا از تو آبرو میخواهم و سلامتی و عزت نفس. و اینکه در راه تو باشم و در راه تو زندگی کنم. الهی آمین.

- تهران دودگرفته شاید این یکی دو روزه بارانی هم بشود. برای کویر دل من این باران چه نعمتی ست. 

- چیزی به ظفر و پیروزی نمانده به امید خدا. کاش زودتر. کاش بشود که ببینم آن روز زیبایی که به انتظارش نشسته ام. دلتنگیهای این روزها را باید جایی به یادگار نگه دارم. و برای قدرشناسی از روزهای بهتر هر از گاهی ملاقاتش کنم. ببوسم و دلتنگش شوم.

/ 0 نظر / 73 بازدید