برای آخرین بار

ببخشید که نه سلام می کنم و نه با بنام خدا شروع می کنم. اصلن چه اهمیتی دارد؟ برای من یکی دیگر فرقی نمی کند. می دانم زمانی که این جملات را می خوانید و با چشمها دنبالش می کنید من دیگر بین شما نیستم و با دو متر طناب برای این زندگی نکبتی نقطه پایان گذاشته ام. مهم نیست خیلی ها چطور فکر می کنن. فقط می خواهم آنها که کمی برایم مهمتر بوده اند بدانند همه چیز داشتم الا دل خوش. مرا پوچی به آخر خط رساند. همین. خدایا از خیر این چند سال باقی مانده عمرم گذشتم، تو هم از شر کارهای زشتم بگذر. 

وقتی نامه را از کنار تخت برداشتم، با آنکه روی تخت دراز کشیده بود و نفس می کشید، باز هم وحشت داشتم که نکند اینکار را کرده باشد. با دلهره و با تمام قدرت تکانش دادم. مثل کابوس دیده ها از جا پرید و چسبید به دیوار کنار تخت. می لرزید. مثل گچ سفید شده بود. هنوز هر دو توی شوک بودیم ولی ته دلم از اینکه ظاهرا کاری نکرده خوشحال بودم. تا بیایم حرفی بزنم پرید و بغلم کرد. بلند بلند گریه می کرد و می گفت : داشتم خودمو می کشتم. گفتم: کشتی؟ رهایم کرد و گفت : بیشعور تو این حالمم ول نمی کنی؟ گفتم: نه. منظورم این بود که این فکرو کشتی؟

نامه را تا کردم و گذاشتم توی جیب. هوای پاییزی بیرون حالم را بد می کند. از فصل مرگ بیزارم.

/ 4 نظر / 24 بازدید
پوریا

یکم مبهم بود. یعنی رو تخت رگتو زدی و مُردی... داشتی با روحت حرف میزدی [متفکر] حالا نزنی خودتو بکشی. بنویس من گوش میکنم [نگران]

ستایش

ببخشیدا ربطی به پاییز نداره مردن ،،آدما تو بهارم میمیرن نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الله اکبر...از دست بعضیا[ابرو]

ساجی

سلام. حال شما خوبه؟ هنوز زنده است اون بنده خدا؟ بهش بگید دنیا انقدر پسته که ارزش مردن هم نداره! در مقابل یک کوچک خودت رو نباز! محکم بایست و واقعا زندگی کن تا پیمونت خودش پر بشه.

حسرت

آخه چرا زود رسیدی پسر؟[نیشخند]