به نام خدا

از پانتوئن تا روستای بعدی ده کیلومتر راه بود. مردم سوار بر مینی بوسهای بنز زمان جنگ دوم می شدند و تا رودخانه رازور می رفتند و از آنجا هم سوار دوبه ها می شدند و عرض رودخانه را طی می کردند. سینا که همان بخارست راهش را به سمت کاباره های پر دختر کج کرده بود و من تنها مسیر تا ترانسیلوانیا را باید طی می کردم.

ماشین پر شد از زن و مرد روستایی. اگر به چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم تو دل اروپا هم کشاورزها موقع جابجایی چند مرغ زنده و مقداری شیر و محصولات جاری شان را این ور و آن ور می برند.

پشت سرم دو پسر تخس بلوند نشسته بودند و کنار دستم پیرزنی کمر خمیده. روی صندلی جلویی هم یک زن و شوهر و دختر یک ساله شان جا گرفته بودند. دخترک از همان اول رو به من ایستاده بود و با دندان روکش پشتی صندلی را گاز می گرفت و ریز ریز می کند. مثل عروسک بود پدر سوخته. یک صورت سفید و گردو موهای طلایی و چشمهایی به رنگ آبی. وقتی نگاه می کرد تا ته کاسه سرت می سوخت. با نوک انگشتها لپش را نوازش کردم. دو دندان نیشش از پس لبخندی شیرین نمایان شد.

ماشین با نصف ظرفیتش راه افتاد. راننده رادیو را خاموش کرد و همه دل سپردیم به مناظر بی نظیر و بکر توی راه. جنگلهای قدیمی و کوههای بلند جاده را شبیه جاده های کوهستانی شمال کرده بود. کنار جاده پر بود از بوته های پر بار تمشک، آلبالو و میوه ای بنام بلوبری یا همان ولیک. پیرزن کنار دستی مدام لاخودش در کلنجار بود و حرف می زد. شکر خدا به من کاری نداشت. مثل آن پیرمرد زنجانی که از کرج تا قزوین تمام راه را ترکی صحبت می کرد و انتظار داشت همراهی اش کنم. 

به رودخانه که رسیدیم راننده با نگهبان یا مسوول دبه ها صحبت کرد و بعد با صدای بلند رو به مسافرها چیزهایی گفت که همه شاکی شدند. کنجکاو شدم که داستان چیست. 

.... ادامه دارد

/ 7 نظر / 20 بازدید
سمانه

زيبا بود

تارا

سلام ببخشيد كدوم کشور رفته بودید؟ سبک نوشته اتون مثل بعضي کتابا از اصل غافلگیری استفاده كرده بودید!

آوا

بسیار زیبا به تصویر کشیدید

عسل

منم کنجکاوم که ببینم داستان چیست

چوپان

تو بی کانتنیود...

آویشن

چه خوب که تونستین قلعه ی کنت دراکولا رو از نزدیک ببینید من که خودم خیلی دوست دارم اینجور اماکن تاریخی و تو اروپا ببینم ولی تا حالا فرصتش پیش نیومده.