چایکوفسکی روی دریاچه نمک- پایان

به نام خدا

اولگا افتاده بود روی زمین و ملویل که از سوختن دستش فارغ شده بود تازه فهمیده بود چه کرده. توی دلم میگفتم حالا شد قوز بالای قوز. زیر بغلهای اولگا را گرفتم که بکشانمش کنار چادر. ولی حتی نتوانستم ده سانت هم تکانش دهم. سردار دستار دور سرش را باز کرد و انداخت زیر بغلهای اولگا و یک سر دستار را داد به من و سر دیگرش را هم خودش گرفت. "نامحرمه نه!" . با کلی تلاش تن لش اولگا را کشاندیم کنار دیواره خاکی. سردار ظرف آبی آورد و گرفت سمتم. گفتم:خب بریز. گفت: خب نامحرمه. ظرف آب را گرفتم و چند قطره ریختم روی صورتش. تکان نمیخورد. ملنا با ترس رو کرد به ملویل و گفت:oh my God. ملویل بلند شد و کاسه را از دستم گرفت و یکجا ریخت روی صورت اولگا. اولگا با صدای ناله ای خشک تکانی خورد و چشمهایش را باز کرد. ملویل رو کرد به زنش و گفت : این مثل کروکودیله. با گاز مارمولک نمیمیره. و کاسه را پرت کرد گوشه چادر.

اولگا تا صبح ناله میکرد و میگفت سرش درد میکند. سردار دایم توی گوشم میخواند: اگه ای اجنبی یه وقت بمیره مارو نندازن زندان؟ اینا مال بین الملل هستن. قانون پشتشونه. و هی سرش را تکان می داد. "ای خدا ای چه شبی بود؟ ای چه شانسی بود؟"

صبح که از خواب بیدار شدیم اولین کاری که کردیم این بود که رفتیم بالای تپه ای که سردار میگفت موبایل شریکش فقط آنجا آنتن می دهد. ملویل تماسی با دوستانش گرفت و قرار شد گرمسار همدیگر را ببینیم. کمی بعد هم شریک سردار، عفان، با نیسان قرمز رنگش پیدا شد. ملویل و اولگا را مثل جنازه ها سوار ماشین کردیم. من و ملنا هم پریدیم پشت نیسان. هوا سرد بود و بادی که می پیچید توی باربند نیسان صورتمان را کرخت کرده بود. ملنا می گفت اولگا را از دبیرستان می شناخته. اسمش را چیزی گفت شبیه اولیستینا چیوانفسکی. نه حال خوشی داشتم و نه صدای باد می گذاشت که صدای ملنا را خوب بشنوم. از همانجا یاد چایکوفسکی افتادم. گفتم: دریاچه قو را گوش کرده ای؟ چایکوفسکی؟ ملنا با سر تایید کرد. گفتم: دیشب چایکوفسکی روی دریاچه نمک بوده لابد. ملنا اول متوجه منظورم نشد. ولی بعد از سکوتی کوتاه زد زیر خنده. "تازه متوجه شدم چی میگی. آره. عجب والس عاشقانه ای هم بوده!" باز هم زد زیر خنده. " از همان اول هم کله شق بود ولی من دوستش داشتم. خیلی حساس بود و برای این نقطه ضعفش همیشه می رفت سراغ رفتارها و کارهای مردانه. مدتی ورزشهای رزمی کار می کرد و بعد هم عضو ارتش شد. من هم بعد از ازدواج با ملویل کمتر ازو سراغی داشتم تا اینکه چند ماه قبل ایمیلی زد که میخواهد بیاید ایران. اگر یک درصد هم می دانستم این همه عوض شده نه دعوتش می کردم و نه شما را به دردسر می انداختم. عذر میخوام رضا. بهت بد گذشت". گفتم: خیلی بد گذشت. فقط دارم به این فکر می کنم که اگر یک ایرانی با اروپاییها اینطور رفتار میکرد تمام رسانه های شما مستندهای ضد ایرانی از این موضوع پخش می کردند. ولی ببین. سردار با آن تن کوفته اش تا صبح در خدمت شما بود و این هم از عفان که اصلن شما را نمی شناسد. به هر حال گذشته. مطمئنا این شب یکی از خاطره های ماندگارم می شود.

ملویل را بعد از آن بیابانگردی فقط چندبار توی شرکت دیدم. بعدها که رابطه ایران و اتحادیه اروپایی خراب شد، ملویل برای بار آخر به من زنگ زد. بعد هم آمد توی اتاقم. از آن شب حرف زد و خاطراتی که با خود به اروپا می برد. "میدونم که حرفایی که از ایران می زنم توی اروپا شبیه افسانه های هزار و یک شب غیرواقعی دونسته میشه. اونجا فکر می کنن ایرانیا با شتر رفت و آمد می کنن و اینجا هیچ تکنولوژی نیست. به این چیزا توجه نکنید. کشورتون حداقل مثل اروپای شرقیه. شاید خیلی بهتر. لااقل اینکه اولگا نداره"

/ 3 نظر / 22 بازدید
یکی مثل همه

فکر کن تو این اوضاع اولگا هم داشتیم

آقای نوستالژی

سالروز تولدت رو تبریک میگم. امیدوارم سالها در کنار خانواده ات به شادی و سلامتی زندگی کنی.[گل] از قول من به ملنا بگو آواز دهل شنیدن از دور خوش است![چشمک]

اقای نوستالژی

اره منظورم ملویل بود. حواسم اونطرفی پرت شد![نیشخند] البته به ملنا هم بگی عیب نداره. به گوش ملویل میرسونه!