خاطرات باغ نارنج

به نام دوست

غروب که می شد همپای لاله عباسی ها، دهان خوشبوی شب بوها هم باز می شد. باد که از روی باغ رد می شد و سری به ایوان می زد، با بوی بهار نارنجها و مه دم غروب، مگر می شد گریه نکرد. چه غروبها که نشسته روی ایوان گریه نکردم. شاهدم این حصیر قدیمی و جنگل روبرو. چه سحری توی جنگل بود وقتی بوی نا و خنکای نسیمش می نشست روی تن آدم، با آن قرص ماه وسط آسمان، چقدر دلم تنگ می شد. نمی فهمیدم چرا، اما گریه ام می گرفت. اوایل گمشده چند باری سرک کشیده بود و گفته بود: طوری شده خواهرزاده؟

درد شیره ی جانم را می مکید اما حرفی نداشتم که بزنم. گمشده فهمش بیش از اینها بود. راهش را می گرفت و بی پرسش بیشتر می رفت.

گاهی از میان جنگل آواز غریبی به گوش می رسید. شاید از گلوی پرنده ای سحرآمیز که صدایش  تن می سایید به تن سیاه و مه گرفته ی شب. نه حض محض بود و نه ترس مطلق. چیزی بین این دو. و امروز با چه درماندگی ابلهانه ای از خود می پرسم چرا از گمشده نپرسیدم منبع این صدا چیست؟

نپرسیدم؟ چرا انگار شبی را به یاد می آورم که همین سوال را پرسیده باشم اما گمشده چنان غرق خیالات یا شاید خواب بود که جوابی نداد و من هم دیگر پیگیر جواب نشدم. اما این صداها می آمدند. مطمئنم. هنوز هم وقتی یاد آن شبها می افتم این صداها، صدای سیرسیرکها و پارس مداوم سگها، مثل موسیقی متن فیلمهای صامت طنین حقیقی شان را کنج ذهنم زنده می کنند و من باز صدای آن پرنده را می شنوم؛ هوووووت...هووووووت...

                                         زمستان ۸۵ - چوپان

/ 4 نظر / 7 بازدید
رامشار

ای کاش از گمشده ات می پرسيدی که چگونه هرگز گمش نکني . ای کاش همه عاشق ها به گمشده شان برسند

مهر

ما چو واقف گشته ايم از چون و چند مهر بر لبهای ما بنهاده اند ما همه گوشيم کر شد نقش گوش ما همه نطقيم ليکن لب خموش

رامشار

من مدت هاست که به راه افتادم ، اما گویی سال ها باید بروم تا به این دو قدم برسم ، من همیشه در راهم ، من سفر کردن را دوست دارم برای رسیدن به دوست ، هدف من رفتن است

دختر نارنج و ترنج

دوستم سلام چقدر به دلم نشست حرفهای قشنگتون ! خوشحالم کردين که اومدين باز هم سر بزنيد ... شب بخير