سفرنامه اربعین

به نام خدا

صبح ساعت هشت و نیم حرکتمان را شروع کردیم. هوا ابری بود و نم باران زمین را تر کرده بود. فکر میکردی کمی آن طرف تر می رسی به دریا. هنوز به ساعت ده نرسیده بودیم که عمار پاهایش را گرفت و نشست روی زمین. با آن کفشهای زمختی که پوشیده بود، طبیعی بود که به همین زودی زمین گیر شود. کف پاها تاول زده بود و با وزنی هم که داشت، پنجه ها کوفته شده بود. نشاندیمش روی نیمکت و با پماد و ماساژ افتادیم به جان پاهایش. سه نفر از اعراب که این صحنه را تماشا می کردند نزدیک تر آمدند و با فارسی مناسبی گفتند: چه شده؟ گفتم: انا مصدوم الحسین. گفت: مصدوم یا مجنون؟ اگر مصدوم که درست میشه ولی اگر مجنون، دیگه هیچ راهی نداره. درست نمیشه.

از اعراب بحرین بودند. بسیار خوش خلق. و مثل بسیاری دیگر که دیده بودم، عاشق ایران و ایرانی. کار عمار بالا گرفت. مجبور شدیم دو تکه شویم. عمار و مادرش شهربانو و لیلا سوار ماشین شدند و قرار شد کنار یکی از میلها توقف کنند. ما هم شروع کردیم به پیاده روی. حوالی ظهر دوباره به هم رسیدیم. بعد از نماز و ناهار، معلوم شد عمار هنوز هم از راه رفتن طولانی عاجز است. این بار قرار را برای میل دورتر گذاشتیم. جوری که حوالی غروب به هم می رسیدیم. پیاده روی، بدون مقدمه، با وزنی که داشتیم و با شرایطی که حاکم بود، تا حد زیادی متفاوت تر از یک پیاده روی ساده توی خیابانهای تهران است. وقتی به محل قرار رسیدیم، نه نای ایستادن داشتیم و از همه بدتر اینکه متوجه شدیم جایی هم برای خواب نداریم. بچه ها روی چمنهای یک موکب و درست رو به روی بلندگوی آن نشسته بودند و از همان یک گله جا هزار نفر رد می شدند. نمی توانستم بپذیرم شب را توی سرما و جلوی چشم هزاران عابر غریبه بگذرانیم. دو سه باری وسط آن شلوغی دنبال جایی برای استراحت گشتیم. هر بار دست از پا درازتر برگشتیم. آن قدر عصبانی بودم که سکوت بهترین چاره بود. دست آخر رفتم آن سوی جاده نجف –کربلا که خالی بود و فاقد موکب. جوری برنامه ریزی کرده بودند که سمت راست جاده نجف به کربلا موکبها و مسیر پیاده روی باشد و سمت چپش تاسیسات و خالی از تکاپوی اربعین. بر حسب اتفاق آن سوی جاده موکب سیده رقیه س بود. در دل گفتم یا حضرت رقیه س، از شما با آن خانواده بزرگ هر کاری بر می آید، دستمان را بگیر و کمک کن من و همراهان و نوامیسم شب را در این سرما و در برابر چشم مردان غریبه نگذرانیم. با کور سوی امیدی در دل به سمت موکب رفتم. از دم در هرکس را که می دیدی می گفت جا نیست. جا هم نبود. حتی حیاط رو به روی موکب هم که موکت شده بود پر بود از زواری که قرار بود شب را توی سرما سر کنند.

توی سرمای هوا مات ایستاده بودم و نمی دانستم چه کنم. نگاهم به چادری افتاد که آنسوتر برپا شده. آخرین تلاش بود. از دم درچادر معلوم بود آن ته کمی جا پیدا می شود. دقیقا انتهای چادر به قدر دو سه نفر جا بود. خب پس مشکل ما مردها حل شده بود. جا را به امانت پیش افراد توی چادر گذاشتم و دوان آمدم سمت بقیه. همه را با سرعت حاضر کردم و راه افتادیم. نگران بودم شاید تا برگردیم عده ای آنجا را اشغال کنند. خوشبختانه این اتفاق نیفتاد. و از آن مهمتر اینکه قسمت زنانه موکب جا داشت و خواهر و دختر خاله ام می توانستند شب را آن جا سر کنند. من و علی آقا هم مشغول تیمار پا و عرق سوزی هایی شدیم که ناگزیر پیش می آید. قرار ما صبح ساعت دو. حوالی هشت و نیم نه شب به رخت خواب رفتیم....

/ 6 نظر / 25 بازدید
خواهرانه

عرض سلام وادب.. سپاس ازحضورتون.. درودبرشماوخاطراتتون.. موفق وسلامت باشید درپناه حق...

چوپان که باشی ناخود آگاه دروغ هم میگویی گذشت روزگارانی که چوپانی شغل انبیابود در عصر امروز چوپانان خود گوسفندان را میدرند و گرگها زیر نور ماه زوزههای شاعرانه میکشند رهاکن این مهملات را چوپان

آقای نوستالژی

دچار سکته شدی چرا؟ باقیشو بنویس برادر

علی

عقل که نباشه جون در عذابه.... ادم با ناموسش راه میوفته بدون جا و هتل و هماهنگی قبلی مثل گاو میره یک کشور غریبه..... شما روانی هستید برادر