چایکوفسکی روی دریاچه نمک-3

به نام خدا

فریاد ملویل هم مانع از هل دادن اولگا نشد و من مثل پر کاهی پرت شدم روی خاکهایی که توی این سرمای سگ کش مثل سنباده شده بودند.

یک ساعت تمام راه می رفتیم و کسی حرفی نمی زد. فقط صدای کشیده شدن پاها روی شوره زار کویر می آمد و گاهی هم صدای بادی که به تیزی سوزن به صورتها می کوبید و می رفت. زخم کف دستهایم ذوق ذوق می کرد و درد بدی داشتم. هنوز به تپه "شور ننه" نرسیده بودیم که صدایی شنیدم. ایستادم و آهسته گفتم : هیشششش. همه ایستادند. اولگا نور چراغ قوه را گرفت توی صورتم و با تحکم گفت: چه مرگته؟

دو سه ثانیه بعد صدا شفاف تر شد. و وقتی ملویل داد زد هلی کوپتر، اولگا چراغ قوه را خاموش کرد. زیر نور ماه، تعجب و شاید وحشت اولگا را می شد حدس زد. گفتم: چیزی نیست. بریم. ولی اولگا تکان نخورد. ملنا گفت: چت شده اولگ؟!

اولگا رو به من کرد و مثل سگ حمله کرد و باز مرا بین دستهای کلفت و محکمش گرفت. بعد از یکی دو تکان و حرفهایی که نمی فهمیدم با مشت محکمی کوبید توی صورتم. بیشتر از من، ملویل خشکش زده بود. " تو دیوانه ای وحشی. حیوان." و کوله اش را باز کرد و اسلحه اش را بیرون کشید. اولگا که برق سلاح را دید به سمت ملویل دوید و قبل از آنکه ملویل گلوله ها را توی سلاح بگذارد با پشت دست کوبید پس گردنش. ملویل مثل تخته چوبی که روی هوا رها شده باشد با صورت افتاد روی زمین. ملنا که با وحشت خشکش زده بود آرام روی زانو افتاد و صدای جیغ مبهمی از گلویش بلند شد. اولگا خم شد و دو گلوله را از روی زمین برداشت، توی اسلحه گذاشت و کمر سلاح را جا انداخت. بعد خیلی ریلکس و آرام آن را سمت من گرفت. " تو از اونایی؟ از کی دنبالم بودی؟"

سخت می شد نفس کشید. درد زیادی داشتم. آرام روی پهلو چرخیدم و نگاهی انداختم به چهره وحشت زده ملنا. " میگم از کی دنبال منی؟"

هنوز نگاه را سمت اولگا برنگردانده بودم که ضربه محکم قنداق اسلحه را روی کتفم حس کردم و همان اندک نفسی که داشتم، بند آمد....

/ 3 نظر / 16 بازدید
ماط

این خونسردی عادی نیست!

فاطیما

عجب هیجانی..

آقای نوستالژی

اگر با من نبودش هیچ میلی... چرا ظرف مرا بشکست اولگا!