واکندیدن

به نام خدا

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

- از من می شنوید واقعه عاشورا و داستان کربلا را در خود کربلا لمس کنید. من جایی را به اندازه کربلا به جدیت و نزدیک تر به وحشت روز حشر ندیدم. آنجا انگار تلاطمی همیشه از گدازه های خون و ظلمت و حق کشی در فوران است و صدای هل من ناصری بلند. انگار هنوز آن تلاطم فروکش نکرده. انگار خون آن عزیزان مظلوم تا لحظه ظهور حضرت مهدی عج در جوشش است. آنجا باور می کنید که آن واقعه بزرگ اتفاق افتاده. و بسیار فراتر است از هرچه شنیده ایم و خوانده ایم.

و سلام بر سرهای بریده، و سلام بر طفل گلو دریده و سلام بر عصمت به اسارت رفته و سلام بر آنکه تورا در دل چون جان عزیز پروریده.

- هر سال، اول مهر‌ یاد یک سری خاطرات پررنگ تر این روزها می افتم. مجموعه خاطراتی از ۷ الی ۲۳ سالگی. که همگی شیرین بودند و اعتراف میکنم به طرز تهوع آوری این روزها را دوست دارم. البته دوست ندارم که باز بروم و پشت میز و نیمکت بنشینم. دیگر نای طی کردن این مسیر سخت را ندارم ولی شیرین بودند و متناسب حال و هوای آن روزها. 

اولین خاطره برمیگردد به اولین روز دبستان. صبح از خواب بیدار شدم، دیدم مادر توی آشپزخانه ایستاده و ظرفها را میشوید. تا مرا دید با تعجب گفت: ای بابا. تو نرفتی؟!!! آنقدر جمعیتمان زیاد بود که من از لیست جا مانده بودم. با تعجب گفتم: کجا؟ گفت: مدرسه دیگه. همه بچه ها رفتن. و من انگار از صف راهیان بهشت جا مانده باشم، به شیوه متداول آن سن، زار زدم که این مدرسه چه بوده که از آن جا ماندم. 

آن روز اول پر خاطره برای همه، به این شکل گذشت و من فردا و فقط با یک دست لباس نو و یک کیف راهی مدرسه شدم. با چند دبستانی بزرگتر. توی آن مدرسه من دو سه همسایه را فقط می شناختم که کلاس چهارمی و پنجمی بودند و دنبال بازی با دوستان خود. کز کرده بودم یک گوشه. زنگ مدرسه را زدند و نمی دانم چطور عقل کردم که بروم سر صف. رفتم یک جایی ایستادم. گفتند کی امروز آمده مدرسه. من و چند نفر دیگر رفتیم جلو. مارا بین دو معلم تقسیم کردند. من افتادم به معلمی به نام کاظمی. معلم خوبی بود. نشستیم سر کلاس. رفتم میز اول و نشستم. هر چه یک طفل معصوم گریه کرد که اینجا جای من بوده گوش نکردم. معلم آمد و همه را کنار دیوار به خط کرد. قدها را اندازه گرفت و من افتادم میز چهارم-یکی مانده به آخر- کنار علی گودرزی. و رضا پیوندی یک وجبی هم برگشت سر جای خودش میز اول. اینها سه برادر بودند که روی هم اگر می چیدی شان می شدند اندازه یک بچه عادی. معلم روی تخته یک "ا" کشید. گفت بنویسید. من هیچ نوشت افزاری نداشتم. اصلن چیزی جز یک سیب نداشتم. خب مادر من بچه را می فرستی مدرسه بدون کاغذ و قلم؟؟؟!!!!  آقای کاظمی رفت و از دفتر برایم یک دفتر، یک مداد، تراش و پاک کن آورد. سه زنگ داشتیم.که یک زنگ ان مشق آن حرف ا بود. یک زنگ لوح آوردند و آن گربه بود که با نخ کاموا بازی می کرد. آن یکی زنگ هم یادم نیست. وقتی تعطیل شدیم داشتم می رفتم سمت در خروجی. یک اقای سبیلویی ایستاده بود توی حیاط با اورکت سبز آمریکایی. بسیار با ابهت و ترسناک. صدایم کرد. فامیلی ام را می دانست. رنگ از صورتم پرید. آنقدر ابهت داشت که سر جایم میخکوب شدم و آماده گریه. گفت پسر فلانی هستی؟ گفتم بله. گفت پدرت را می شناسم. بهش سلام برسون.

و این شد که ترسناک ترین فرد آموزش و پرورش آن شهر، بازرس ... دوست پدر از آب در آمد و من 4 سال در آن مدرسه پادشاهی کردم.

- سنگهای زیادی باید واکند. زندگی پر است از بلاتکلیفیهای جا مانده از گذشته. باید این قطعات دست و پا گیر از گذشته را جمع کرد و ریخت دور و راحت شد. باید آن وابستگیهای خنده دار و ابتر را قطع کرد. باید تغییر کرد. باید عوض شد. باید رخت بر کند و نو پوشید. باید که بر کشید از این شهر رخت خویش....

- این داستان استقلال کردستان هم باوریست خنده دار و واضح است که از چه زمانی و با چه هدفی شکل گرفت و در پس آن تئوری های ریز و درشت استقلال آذربایجان، ترکمنستان ایران، خوزستان و بلوچستان -و شاید فردا هم بشنویم استقلال رباط کریمستان- کپی شدند و در باور بعضی لایه های سرخورده اجتماعی نیز رسوخ کرد. این باور و عقیده غلط بود که کردها را از سیاست و مدیریت کلان ۴ کشور بزرگ منطقه دورساخت و اجازه رشد به آنها نداد و در هر ۴ کشور تبدیل شدند به قومیتی دردسرساز. با آنکه سرشارند از نیروهای مستعد و انسانهای بزرگ. و این به حاشیه راندن به مرور آنها را به معاملات آنی و کمتر پایدار متمایل کَرد و در باور سیاسان امروز، رهبران کرد مردانی قابل اعتماد نیستند. مردانی که وقتی داعش به ۱۵ کیلومتری اربیل رسید و از عدم سقوط آن تا روز بعد مطمئن نبودند، دست به دامن دشمن شماره یک متحدان بزرگشان-آمریکا و عربستان- شدند و از سردار سلیمانی خواهش کردند که به کمکشان بشتابد. ارتش پارتیزانی و پدافندی شان را آموزش دهد و به سیستمهای آفندی و با برد عملیاتی و عمق نفوذ بالاتری تبدیل کند و بعد در کمتر از دو سال همان دستان پر عسل را گاز بگیرند. و به سمت کشوری بروند که مشخصا و مطمئنا ۴ کشور همسایه با آن مشکل اساسی دارند. شاید اگر از کودکان کرد هم بپرسید به سادگی به شما بگویند که این کشور بسته -فاقد مرزهای آزاد- حداقل باید به سمت یکی از ۴ همسایه قدرتمند و صاحب ارتش گرایش پیدا کند نه اینکه از کشوری با مساحت یک دهم خودش، آن هم با دو واسطه سوریه و لبنان و دور از مرزهای خود و مستاصل از یک عده جوان تفنگ بدست در یک نواره کوچک کمک بگیرد. 

بخصوص بارزانی که همیشه در ایران حمایت شده و اینجا قوم و خویشی به هم زده نباید با ایران اینگونه رفتار می کرد. نه ایران و نه ترکیه کشورهایی نیستند که بپذیرند یک دولت کرد با استعداد به چالش کشاندن تمامیت ارضی آنها شکل بگیرد. از سویی آن خصلت معامله گر این دوستان دیروز هم موجب می شود هر لحظه منتظر تغییر رفتار بخشی از آن پیکره متزلزل باشیم. مثلن ترکمنها، آشورها یا همان کردهایی که با دورنگری ایران یا ترکیه به سوی یکی از این دو کشور متمایل شدند خیلی راحت در لحظه های حساس دست استاد بارزانی را در پوست گردو خواهند گذاشت. از ما گفتن. آن بدبختهای نگون بخت هم اگر کاره ای بودند از پس غزه و چهارتا جوان کلاش به دستش برمی آمدند.

پ.ن: دوست عزیز چوپیا مدتی ست درگیر یک مشکل شده که نمیدانم. از خدا می خواهم به حق این ماه عزیز دلش را قرص کند و حاجتش را براورده نماید. باور کنید من هم نمیدانم چه شده. شما هم کاش با من دست به دعا شوید. آمین.

پ.ن.ن: آن یکی دوست نان گندم خورده و از بهشت رانده شده قدیمی هم پیدا شده. همان دشمن چوپانیان و دوست گرگان گله زن و خون ریز. بله، " دانشمنگ" برگشته. بزودی بر میگردد به جهان وب. خدا رحم کند.

/ 4 نظر / 38 بازدید
عمه

سلام.تسلیت .عزاداریهاتون قبول.التماس دعا

دانشمنگ

اين جريانات انحرافي و تحريفي عزاداري هاي اخير به گونه اي هست كه به فكر فرو بري و بگي باز گلي به جمال يزيد كه مستقيم و توي رو ايستاد به مخالفت، نه مثل برخي نان به نرخ روز خوران در جبهه امام و به اسم او نهضتي رو كه با خون ثبت شد به انحراف ميكشن

دانشمنگ

ممنون بابت پ ن ن ولي در جريان باشيد كه همانا اين پي نوشت ها نيز كاري نتوان كرد در جهت حفظ شما از ما

دانشمنگ

خوبه،پذيرش يك ترس كمك شاياني ميكنه در روبرو شدن باهاش